از دست دادن، قانون نانوشته زندگی است. حقیقتی که از کودکی گریبان انسان را می گیرد و نهایتا پایان انسان را رقم می زند. آنچه از دست میرود می تواند چیزی باشد، یا کسی. من همیشه فکر کرده ام آدم هایی که می روند، به هر دلیل، بخشی از ما را با خودشان می برند. گاهی آدم ها ناخواسته می روند. دوست دارند بمانند، اما زندگی مجالشان نمی دهد. گاهی اما آدم ها می روند، چون دیگر نمی خواهند باشند. آدم هایی که می روند، تصمیم می گیرند کسی را از دست بدهند. کسی که با رفتن آنها، خود کسی را از دست داده است. توی رابطه بین آدم ها، تصمیم رفتن و نماندن، همیشه تصمیم سختی است. همینطور است فهمیدن اینکه کی وقت رفتن است. آدم ها، حداقل خیلی از آدم ها، زود دل می بندند و سخت دل می کنند. آدم ها، حداقل خیلی هاشان، امیدوارند همیشه به روزی که از امروز حتما بهتر است، و می ترسند از اینکه بروند و آن روز بیاید و آنها آنجا نباشند. اما خیلی از آدم ها هم هستند که از مرگ رویاهاشان می ترسند و از صبر کردن در انتظار برآورده شدن آرزویی که در سیاهی شب فرو رفته و شاید هیچ وقت روی صبح را نبیند بیزارند. بعضی آدم ها امروز می روند، چون اگر بنا به رفتن باشد، امروز از فردا بهتر است. بعضی آدم ها می روند، چون انتظار کشیدن را دوست ندارند. می روند، چون می ترسند روزی، مرگ رویاهاشان را ببینند. می روند، چون از اشتباهی ماندن می ترسند. از زمان، که بی رحمانه می تازد و همه را با خود می برد واهمه دارند. اما جدا از اینکه چه کسی و چرا تصمیم به رفتن میگیرد، همیشه یک قلب است که از وسط به دو نیم می شود. هر نیمه در سینه یکی می ماند و جای خالی نیمه دیگر حفره ای است که تا ابد پر نخواهد شد و درد خواهد کرد.
۱۳۹۲ آذر ۲۶, سهشنبه
۱۳۹۲ آذر ۱۳, چهارشنبه
بیست و چهار
شرایط بن بست شرایط جالبی است. مثلا در شبکه ها، من همیشه آدمی را تصور می کردم که پشت کامپیوترش نشسته و بی صبرانه منتظر لحظه حساس فیلم است که به خیالش هنوز بارگذاری نشده. لحظه حساس فیلم اما در حال دویدن است، از این روتر به روتر بعدی. گم شده است و راهش را پیدا نمی کند. از طرفی فرستنده هم نمی داند که بسته بیچاره گم شده است تا این صحنه حساس فیلم را دوباره بفرستد و کاربر بیچاره می ماند با فیلمی که درست سر حساس ترین صحنه اش، قطع شده و قصد ادامه ندارد.
توی زندگی روزمره اما بن بست دیگر خنده دار نیست. حتی می تواند دردناک باشد. مثل آبی که به زمین ریخته و نمی شود جمعش کرد. نمی شود هم فراموشش کرد، رهایش کرد. و این وسط اگر تشنگی هم فشار بیاورد می شود یک بن بست کامل. یا بن بست وقتی است که نمی دانی چه می خواهی، حتی نمی دانی که اصلا می خواهی یا نمی خواهی. وقتی است که کسی یا اتفاقی که خوشحالت می کرد، توی هر روز زندگیش تو را فراموش کرده، لحظه ای که می خواستی آمده و گذشته و کسی یا اتفاقی که بی صبرانه منتظرش بودی نیامده یا نیفتاده. تو مانده ای و لحظه ای که گذشته، اما نه آنطور که انتظارش را داشته ای. بدتر وقتی است که حسی را تجربه کنی که نمی خواسته ای، حرفی را بشنوی که نباید می شنیده ای. بدتر وقتی است که ناخواسته مجبورت کرده باشند که بشنوی. بدتر از آن وقتی که کسی که مجبورت کرده آدم مهمی باشد برای تو. حتی بدتر می شود احساس تو وقتی فکر می کنی چیزی که شنیده ای، یک غلیان لحظه ای بوده از احساس. که گوینده اش هم ندانسته و نفهمیده چه گفته. اما حرفش مثل گلوله ای تمام غرور و شعور تو را شکافته و پیش رفته. آنوقت تو می مانی و بن بست. تو می مانی و لحظه ای که گذشته، اتفاقی که می خواستی و نیفتاده، اتفاقی که نمی خواستی و افتاده، اتفاقی که دیگر نمی دانی میخواهی منتظر دوباره آمدنش باشی یا نه. احساسی که نمی دانی می توانی فراموشش کنی یا نه. حرفی که نمی دانی می شود نشنیده گرفتش یا نه. تو می مانی با غروری که شکسته، و شعوری که به سخره گرفته شده، از طرف کسی که فقط فکر نکرده و زبانش را جنبانده. کسی که اتفاقا برای تو آدم مهمی است. کسی که نمی دانی آیا روزی دغدغه اش خواهی بود یا نه، و اینکه اصلا آیا دیگر می خواهی دغدغه اش باشی یا نه. بقیه آنچه باقی می ماند سر در گمی است و بن بست. می شوی بسته ای که از این روتر به روتر بعدی به دنبال خوشبختی می گردد، و پیدایش نمی کند.
۱۳۹۲ آذر ۱۲, سهشنبه
بیست و سه
گاهی این شعر سهراب پیوسته و بی امان توی گوشم زمزمه می شود:
زندگی رسم خوشایندی است
زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ
پرشی دارد اندازه عشق
زندگی چیزی نیست، که لب طاقچه عادت از یاد من و تو برود
زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ
پرشی دارد اندازه عشق
زندگی چیزی نیست، که لب طاقچه عادت از یاد من و تو برود
به این «رسم خوشایند» فکر می کنم که قرار نیست روی طاقچه عادت خاک بگیرد و فراموش بشود. به پرشی فکر می کنم که اندازه عشق است؛ و از خودم می پرسم، راستی اندازه عشق چقدر است؟ اگر کسی از من بپرسد که عشق چیست، من برایش یک جواب بیشتر ندارم: نمی دانم. واقعا نمی دانم. اگر کسی بپرسد تا الان عاشق شده ای یا نه، باز هم جوابش نمی دانم است. بوده اند و هستند آدم هایی که دوستشان دارم، صمیمانه و از ته دل. اما عشق، برای من مفهوم مبهمی است. مفهومی خیلی نزدیک به دیوانگی، خیلی نزدیک به حماقت. مفهومی که اسم قشنگی دارد، ولی راست نیست. انگار توی کتابها مانده و مرده است. اما هر چه باشد دروغ قشنگی است، برای همین هم آدم ها فراموشش نمی کنند. بال و پر زندگی را اما خوب می فهمم. اگر چه هنوز با هم کنار نیامده ایم. هنوز هم نتوانسته ام مرگ را به عنوان جذبه زندگی قبول کنم. هنوز هم زشت می بینمش. هنوز هم دلم برای مادر بزرگم تنگ می شود که آن روزهای آخر ندیدمش و بغلش نکردم. طاقچه عادت اما دقیقا همان جایی است که زندگی در حال فراموش شدن است. روال متناوب و ماشینی هر روزه. هر روز مثل دیروز. اینجا همان جایی است که زندگی گم می شود توی زمان، توی هر روز. اینجا همان جایی می شود که توی چشم به هم زدنی، روزها و سالها می گذرند و زندگی نکرده می شوی سی ساله، سی و یک ساله. می شوی نگران دیروزی که گذشته و فردایی که می آید، آرام، بی آنکه بخواهی.
این شعر سهراب گاهی مرا به فکر فرو میبرد.
۱۳۹۲ آذر ۹, شنبه
بیست و دو
«توقع» برای من همیشه کلمه عجیبی بوده است. سالها پیش بود که یاد گرفتم راز شاد بودن و آرام زندگی کردن، همان کم کردن توقع است، آنقدر که برسد به صفر، آنقدر که در روابط اجتماعی، هر کاری را با پیش فرض یک طرفه بودن انجام بدهی و قبل از انجام هر کاری، به خودت بگویی، این کار، لطفی یک طرفه است، می گویم تا بعدا شکایت نکنی! اما اتفاق جالبی این وسط افتاده است. تاب من برای تحمل توقعات به جا و بی جای بقیه کم شده، انقدر که به صفر میل می کند. انگار بی توقعی در من یک توقع به وجود آورده: توقع بی توقع بودن دیگران! خیلی ساده است؛ من از تو چیزی نمی خواهم و در مقابل از تو می خواهم که از من چیزی نخواهی. کاری که دوست داشته باشم صد البته داوطلبانه و بی چشم داشت برایت انجام می دهم، اما کاری که دوست نداشته باشم نمی توانم بدون چشم داشت برایت انجام دهم و کار با چشم داشت هم برای کسی انجام نمی دهم، به همین سادگی!
این فلسفه اما در عمل به همین سادگی نیست! چون بر خلاف اصول تعریف شده اجتماعی است. اصول اجتماعی یعنی مجبوری مودب باشی، جایی که نمی خواهی. چیزی را از کسی قبول کنی که نمی خواهی. جایی یا با کسی بروی که نمی خواهی. در این میان، بی توقعی من انگار برای بقیه عادی شده و حتی مقبول افتاده است. توقع بی جا که برای من از کتک خوردن دردناک تر است روی سرم می ریزد، بدون آنکه حق متوقع بودن داشته باشم!
۱۳۹۲ آذر ۵, سهشنبه
بیست و یک
آدم ها اشتباه می کنند و اشتباه ها گران تمام می شوند. تا اینجا را می شود فهمید و حتی بخشید. اما چیزی را که نمی شود فهمید یا بخشید این است که آدم ها اشتباه ها را تکرار می کنند. جایی خواندم که حقیقت یکی است که در هر کتابی تکرار می شود تا جا بیفتد. من فکر می کنم فقط یک اشتباه وجود دارد که آدم ها در طول تاریخ و به شکل های مختلف تکرارش کرده اند. به نظر من؛ تنها اشتباه دنیا این است که سهم خودت را در چیزی که می خواهی نبینی؛ بنشینی و صندلیت را عقب بدهی و فکر کنی اگر بخواهی بشود لابد می شود دیگر! اشتباه یعنی سهم پدر و مادر و معلم و دوست و آشنا و حتی خدا را در رسیدن به چیزی که می خواهی ببینی؛ سهم خودت را نه. این طوری می شود که ممکن است به جایی برسی که جز اعتراف به اشتباه تاریخی چاره ای نداشته باشی و نه تنها تنها مقصر؛ که تنها متضرر قضیه هم خودت باشی.
۱۳۹۲ آبان ۲۲, چهارشنبه
بیست
«خانه» کلمه عجیبی است. می تواند هزار تا معنی داشته باشد. وقتی می گویی دنبال خانه میگردم؛ یعنی دنبال چهار دیوار؛ احتمالا با حمام و آشپزخانه. وقتی می گویی به خانه می روم؛ یعنی جایی که می شود کفش ها را کند و ولو شد روی مبل. وقتی اما می گویی دلم برای خانه تنگ شده است ... نمی دانم چرا این روزها؛ هر جا حرفی از خانه میشود؛ ناخواسته بغض گلویم را می گیرد.
۱۳۹۲ آبان ۲۰, دوشنبه
نوزده
سازگاری یکی از شروط اصلی بقاست. فهمیدن دلیلش هم اصلا کار سختی نیست. انسان موجودی اجتماعی است و لازمه زندگی در اجتماع هم تطبیق با محیط و با آدم ها؛ که می شود همان سازگاری. اما پیدا کردن مرزهای این سازگاری؛ چالشی است که خیلی وقت ها ذهن مرا مشغول کرده است. مثلا مرز سازگاری و ریا؛ یا دورویی. مثل مرز آشنایی و دوستی. مثلا اگر من همکارم را دوست نداشته باشم؛ همچنان ناچار به حفظ روابط دوستانه هستم. باید به تلاش او به معاشرت پاسخ بدهم؛ با اینکه ترجیح می دهم که ندهم. باید بفهمم که دشمن تراشی در محیط کار عاقلانه نیست. بهتر است به همکارت نگویی که دوستت ندارم؛ چون پر رو و بی ادبی و زیاد حرف می زنی؛ حتی اگر باشد! بدتر وقتی است که در یک محیط چند ملیتی و با آدم هایی با فرهنگ و تربیت متفاوت کار می کنی. مثلا در جایی که من از آن آمده ام؛ اگر دو نفر آشنا به هم برسند و حرفی برای گفتن نداشته باشند؛ به هم لبخند می زنند؛ یعنی که دوستیم. این روش یک اثر معکوس هم دارد؛ که اگر این آشنا به جای لبخند اخم کرد لابد از چیزی ناراحت است؛ حالا اگر همکار تو؛ که از ملیت دیگری است اتفاقا؛ تو را می بیند و لبهایش را به هم فشار می دهد یعنی چه؟ یعنی ناراحت است؛ از خودراضی است؛ یا طبق قانون سوم نیوتن او هم چندان علاقه ای به تو ندارد (احتمالا چون کم حرف می زنی و همیشه به مردم لبخند می زنی و به نظر او ابله و حوصله سربر می آیی). یا اگر امروز کسی سرخوش و خندان آمد و تو را به حرف گرفت؛ و فردا لبخند تو را با نگاه عاقل اندر سفیهی جواب داد؛ یعنی دیروز دیروز بود؛ امروز امروز است؛ یا چه؟ حالا اگر در میان این قوم یاجوج و ماجوج تو سر به بیابان بگذاری و نخواهی کسی را ببینی و با کسی حرف بزنی و لبخند الکی به کسی که دیروز با اخم از کنارت گذشته تحویل ندهی؛ یعنی آدم ناسازگاری هستی؟
۱۳۹۲ آبان ۵, یکشنبه
هیجده
یادم است اولین باری که کلمه «پروتکل» را شنیدم، سال اول دانشگاه بودم. از بغل دستی سوال کردم که این «پروتکل» یعنی چه. گفت که نمی داند. گفت که از برادرش که چند سالی بزرگ تر بود و در همین رشته درس می خواند پرسیده است، و او گفته پروتکل یک مفهوم است که باید بفهمی، و نمی شود توضیحش داد. آن روز، متعجب سری تکان دادم و به سراغ کتاب لغت رفتم. نوشته بود: اداب ورسوم , تشريفات، که بی ربط به نظر می آمد. مانده بودم که پس این کلمه عجیب و غریب یعنی چه پس؟!
امروز، سالها از آن روز می گذرد، و من فهمیده ام که پروتکل چیست، اگر چه که نمی توانم تعریف شسته رفته ای برایش ارایه کنم، اما درکش کرده ام. امروز، اگر کسی از من بپرسی پروتکل یعنی چه، می گویم، پروتکل یعنی سازگاری ابزار ارتباطی فرستنده و گیرنده. یعنی تو چیزی نگویی و دیگری چیز دیگری بفهمد، یا اصلا نفهمد. پروتکل یعنی حرفهایت توی صدها صدای دیگر گم نشوند. یعنی گیرنده به جای باران صفر و یک ها، جان کلام را بگیرد، بفهمد. امروز، بعد از سالها، فهمیده ام که اگر معنی پروتکل را ندانی، اگر قبل از برقراری ارتباط به سازگاری پروتکل ارتباطی فکر نکنی، حرف هایت در میان کلمه ها گم خواهند شد. امروز یاد گرفته ام که دوست داشتن، دو تا جسم را می تواند به هم وصل کند، دو روح را نه. تنها چیزی که دو روح را به هم می تواند وصل کند، کانال ارتباطی است، با دو پروتکل سازگار در دو سر، یکی برای گیرنده، دیگری برای فرستنده.
۱۳۹۲ مهر ۱۰, چهارشنبه
هفده
احساس می کنم آرامش را جایی گم کرده ام. اصلا انگار فراموش کرده ام با خودم بیارمش اینجا. شاید خانه جا مانده باشد؛ شاید. خیلی حس بدی است که بدانی چیزی را زمانی داشته ای. اما حالا که احتیاجش داری پیدایش نمی کنی. کلا هم آرامش چیز غریبی است. یک اعتماد است به آینده ای که می دانی حتما خوب است. یک اعتماد است به آدم ها که می دانی هستند. که تنهایت نمی گذارند و تنها نمی مانی. آرامش ایمان است به خدایی است که می دانی هست؛ حتی اگر همه دنیا بگویند که نیست. خدایی که می دانی تو را دوست دارد و مهربان است و قوی است. و من گمش کرده ام؛ و هر چه می گردم پیدایش نمی کنم؛ آرامش را؛ اعتماد را؛ آدم ها را؛ خدا را اما نه! می دانم که هست؛ و مهربان است؛ و قوی است؛ و مرا دوست دارد. یعنی کافی است؟
۱۳۹۲ مهر ۵, جمعه
شانزده
وقتی بزرگ می شوی، انگار مفهوم کلمه ها هم با مفهوم زندگی تغییر می کنند. نمی دانم این تویی که معنی حقیقی کلمه ها را یاد میگیری، یا این کلمه ها هستند که به آدم بزرگ ها سخت می گیرند. مثلا «آخر هفته» یکی از همین کلمه ها یا شاید مفاهیمی است که مفهومش برای آدم بزرگ ها ظالمانه می شود. یا حتی مفهومی مثل جشن تولد. یادم هست کوچک که بودم و تازه شمردن یاد گرفته بودم و مفهوم روز و هفته و سال را، مادرم کلی زحمت کشید تا بتواند قانعم کند که هشتم هر ماه تولد من نیست؛ که هر ماهی آذر نیست؛ که هر آدمی در هر سال فقط یک بار می تواند جشن تولد بگیرد، و من غمگین همه روزهای سال را تا هشتم آذر می شمردم. این روزها نگران به تقویم نگاه می کنم؛ انگار می ترسم مبادا زودتر آذر بشود. از سی و یک ساله شدن می ترسم. از آخر هفته ها هم می ترسم و از سرعتی که زندگی برای آدم بزرگ ها دارد. از ساعت می ترسم، که بی رحمانه می تازد، و نمی ترسد از تکرار هر روزه عدد ها.
زمان، انگار پیله ای می تند دور آدم ها. آدم بزرگ ها می ترسند. آدم بزرگ ها از همه چیز می ترسند، از آدم بزرگ های دیگر، و حتی از خودشان. آدم بزرگ ها از اینکه اعتماد کنند و فریب بخورند می ترسند. برای همین اعتماد نمی کنند و دروغ می گویند. آدم بزرگ ها از ساعت می ترسند، از عقربه هایی که به دنبال هم می دوند. برای آدم بزرگ ها وقت زیاد نیست. آدم بزرگ ها آینده را گم می کنند، و آرزوهایشان را. کم کم، آدم بزرگ ها می مانند و امروز، بدون فردا. کمی بعد تر، فقط دیروز می ماند، بدون امروز، بدون فردا، و آدم بزرگ ها از بدون فردا شدن می ترسند.
آدم بزرگ ها از تنها شدن و تنها ماندن می ترسند. از دنیایی که پر باشد از غریبه ها، و آدم بزرگ ها حتی خودشان را هم گم کنند، و بمانند تنهای تنها.
زمان مرا می ترساند، من از آدم بزرگ شدن می ترسم ...
زمان، انگار پیله ای می تند دور آدم ها. آدم بزرگ ها می ترسند. آدم بزرگ ها از همه چیز می ترسند، از آدم بزرگ های دیگر، و حتی از خودشان. آدم بزرگ ها از اینکه اعتماد کنند و فریب بخورند می ترسند. برای همین اعتماد نمی کنند و دروغ می گویند. آدم بزرگ ها از ساعت می ترسند، از عقربه هایی که به دنبال هم می دوند. برای آدم بزرگ ها وقت زیاد نیست. آدم بزرگ ها آینده را گم می کنند، و آرزوهایشان را. کم کم، آدم بزرگ ها می مانند و امروز، بدون فردا. کمی بعد تر، فقط دیروز می ماند، بدون امروز، بدون فردا، و آدم بزرگ ها از بدون فردا شدن می ترسند.
آدم بزرگ ها از تنها شدن و تنها ماندن می ترسند. از دنیایی که پر باشد از غریبه ها، و آدم بزرگ ها حتی خودشان را هم گم کنند، و بمانند تنهای تنها.
زمان مرا می ترساند، من از آدم بزرگ شدن می ترسم ...
۱۳۹۲ شهریور ۵, سهشنبه
پانزده
احساس می کنم خنگم! به همین راحتی!این همه سالها پشت نیمکت نشستن انگار هیچ کمکی نمی کند. احساس می کنم از خلاقیت خالی شده ام، خالی! انگار نمی خواهم این بمباران علم را توی مغزم، توی زندگیم. زور زورکی صبح ها خودم را از تخت بیرون می کشم. از علم به علم پناه می برم انگار. صبحانه خورده نخورده راهی می شوم. اسم تزم را گذاشته ام زهر مار. هر روز از صبح تا شب، روزی ۱۰ ساعت از عمر من دربست در اختیار زهر مار است. انگار همه فلسفه زندگی من به این زهر مار گره خورده. بد اخلاق و عبوس عین ۱۰ ساعت را پشت صندلی قوز می کنم، و احساس می کنم خنگم! این روزها تمام من زیر سوال رفته است. تمام حیثیت حرفه ای و اعتماد به نفسی که سالها روی هم انباشته شده بوده. انگار هر کس، به سهم خودش، تلنگری می زند و می رود. من هم حیران از این همه کرامت با هم رسیده، فکر می کنم که پس اشکال کجاست؟
من از بچه گی تنبل بوده ام، حداقل نسبتا! این نسبتا از اینجا می آید که تنها برای کارهایی که دوست داشته ام تنبل نبوده ام، و طبیعتا همیشه دچار این چالش که چه کاری را دوست دارم. من همیشه از ابراز ایده های دیوانه وارم طفره رفته ام، چون می دانسته ام که رییسم خواهد گفت که اگر شدنی است، که هست، انجامش بده، و من حوصله انجام دادنش را نداشته ام. من حتی گاهی حوصله حرف زدن هم ندارم. گاهی مشکلاتم با آدم ها انقدر یک جا می ماند که یک روز، منفجر می شوم و دوستی دیرینه ای را توی یک لحظه می کوبم و رد می شوم، تنها برای اینکه قبل از نقطه انفجار حوصله حل مسالمت آمیز مشکلاتم با زبان را نداشته ام. من حتی گاهی حوصله غذا خوردن ندارم، یا ایستادن، یا حتی خوابیدن. اما گاهی ساعت ها راه می روم، ساعت ها حرافی می کنم، و ساعت ها چشم به کامپیوتر اتاق کارم می دوزم و کار می کنم. خلاصه اینکه ذاتا تنبلم، اگر چه نسبتا!
حالا سوال فلسفی که ذهن مرا مشغول می کند این است: آیا هر کس که تنبل است، خنگ است؟ جواب این سوال به این راحتی که به نظر می رسد نیست. مثل اینکه آیا سخت کوشی مساوی باهوشی است؟ قضیه این است که اگر مغزی دریایی از ایده های نو و مهیج باشد، اما نه حال حرف زدن داشته باشد، نه حوصله پیاده سازی یا مستند کردن آنچه به آن می اندیشد، در مقابل مغزی متوسط با ایده های متوسط، اما با توانایی بروز و مستند سازی، چه حرفی برای گفتن دارد؟ سوال این است که توانایی بالفعل، اگر پتانسیل بالقوه شدن نداشته باشد به چه کار می آید؟ واقعا؟!
من از بچه گی تنبل بوده ام، حداقل نسبتا! این نسبتا از اینجا می آید که تنها برای کارهایی که دوست داشته ام تنبل نبوده ام، و طبیعتا همیشه دچار این چالش که چه کاری را دوست دارم. من همیشه از ابراز ایده های دیوانه وارم طفره رفته ام، چون می دانسته ام که رییسم خواهد گفت که اگر شدنی است، که هست، انجامش بده، و من حوصله انجام دادنش را نداشته ام. من حتی گاهی حوصله حرف زدن هم ندارم. گاهی مشکلاتم با آدم ها انقدر یک جا می ماند که یک روز، منفجر می شوم و دوستی دیرینه ای را توی یک لحظه می کوبم و رد می شوم، تنها برای اینکه قبل از نقطه انفجار حوصله حل مسالمت آمیز مشکلاتم با زبان را نداشته ام. من حتی گاهی حوصله غذا خوردن ندارم، یا ایستادن، یا حتی خوابیدن. اما گاهی ساعت ها راه می روم، ساعت ها حرافی می کنم، و ساعت ها چشم به کامپیوتر اتاق کارم می دوزم و کار می کنم. خلاصه اینکه ذاتا تنبلم، اگر چه نسبتا!
حالا سوال فلسفی که ذهن مرا مشغول می کند این است: آیا هر کس که تنبل است، خنگ است؟ جواب این سوال به این راحتی که به نظر می رسد نیست. مثل اینکه آیا سخت کوشی مساوی باهوشی است؟ قضیه این است که اگر مغزی دریایی از ایده های نو و مهیج باشد، اما نه حال حرف زدن داشته باشد، نه حوصله پیاده سازی یا مستند کردن آنچه به آن می اندیشد، در مقابل مغزی متوسط با ایده های متوسط، اما با توانایی بروز و مستند سازی، چه حرفی برای گفتن دارد؟ سوال این است که توانایی بالفعل، اگر پتانسیل بالقوه شدن نداشته باشد به چه کار می آید؟ واقعا؟!
۱۳۹۲ مرداد ۲۴, پنجشنبه
چهارده
به نظر من، سخت ترین کار دنیا این است که مشخص کنی دقیقا چه می خواهی. مخصوصا اگر زن باشی، زندگی برایت سخت تر هم می شود. زنها انگار مغز پیچیده تری دارند، و طبیعتا هر چه پیچیده تر باشی، سخت تر از آنچه درون مغزت می گذرد سر در میاوری. درنتیجه سخت تر می توانی بفهمی چه می خواهی. مشکل اینجاست که هر چقدر موضوع مهمتر باشد، سرگشتگی من بیشتر می شود، و سخت تر میتوانم بفهمم (حالا اگر آخر سر و بعد از اینهمه مجاهدت بفهمم ) که چه می خواهم. انگار درون من دو نفر زندگی می کند. یکی من، و دیگر دخترکی که بازیگوش است، و پیچیده است، و کوچک و حتی کودک است، و نمی داند چه می خواهد. دخترک بی قرار است. برایش سخت است انتخاب، تصمیم گیری. برایش سخت است فهمیدن اینکه همیشه همه چیز با هم نیست، و اگر چیزی ایده آل نیست، لزوما خیلی هم بد نیست. دخترک، دور از زمین و قوانین عاقلانه اش، همه چیز را همان طور می خواهد، که می خواهد. برایش افسانه ها روایتی هیجان انگیزند از گذشته ای که می تواند باز هم تکرار شود، و قصه های عاشقانه، راهنمای عملی به تحقق بستن رویاهایش. دخترک جایی بین واقعیت و رویا، نشسته و مرا می پاید که غرق در روزمره گی هایم، جایی روی زمین به دنبال پاسخ درست می گردم، و نمی یابم. دخترک نگاه می کند و ریز و بی صدا می خندد.
۱۳۹۲ مرداد ۱۸, جمعه
سیزده
گاهی نمیشود! فرقی ندارد که چقدر تلاش کنی. انگار کس پر زور تر از تویی هست که نمیخواهد بشود, و نمیشود. به همین سادگی!
۱۳۹۲ مرداد ۱۶, چهارشنبه
دوازده
زمان چیز غریبی است. گاهی ده سال، چشم به هم زدنی به نظر می آید و گاهی چند روز، عمری. برای من همیشه فکر کردن به زمان و گذرش چالش برانگیز بوده است. راستش را بخواهید، گاهی حتی احساس میکنم در زمان گم شده ام. فراموش میکنم مثلا که چند ساله ام. گاهی فکر میکنم نکند ناگاه ٤٠ ساله شده ام، بی آنکه خودم متوجه باشم. گاهی هم نگرانم، چون فراموش کرده ام که تکالیف مدرسه ام را انجام داده ام یا نه. وقتی به پای حساب سالها و ماهها میرسد، از این هم بدتر میشود. مثلا ناگهان متوجه میشوم که ٣٠ ساله ام. به همین راحتی. دو سه بار حساب و کتاب میکنم و میبینم که اشتباه نمیکنم. بعد دو سه بار هم حساب و کتاب میکنم که مثلا چند سال است که در این شهر زندگی میکنم. حساب میکنم و میشود چیزی نزدیک به سه سال. بعد ٣ را از ٣٠ کم میکنم و میشود ٢٧. و اینجا سرم به دوران میافتد. من روزی ٢٧ ساله بوده ام، و اینجا بوده ام. روزی که به خاطرش نمیآورم، و روزی ٣٠ ساله شده ، بی آنکه بفهمم. و سه سال از آن روز گذشته است. و من همانقدر اینجا غریبم که سه سال پیش. راستی کی این سه سال گذشت؟ کی ٢٧ ساله بودم، و کی ٣٠ ساله شدم؟
۱۳۹۲ مرداد ۱۳, یکشنبه
یازده
شاید خیلی ها فکر کنند که دیکتاتوری در ایران از بخت بد ملت است. شاید خیلی ها فکر کنند که با رفتن حکومت مذهبی و به عبارتی دیکتاتور، دیکتاتوری هم از ایران خواهد رفت. من اما جور دیگری می اندیشم. به نظر من، هر ایرانی دیکتاتوری را از کودکی می آموزد، در مدرسه، در خانه. بچه خوب بچه ای است که هر چه مادرش می گوید بگوید چشم. در یک خانواده ایرانی، پدر و مادرها هرگز اشتباه نمی کنند، و همیشه از بچه ها بهتر می فهمند. «چون من می گویم» شاید پاسخی باشد که خیلی از ما در کودکی از پدر و مادرمان شنیده باشیم. کودک ایرانی (یا حداقل خیلی از کودکان ایرانی) با دیکتاتوری از کودکی آشنا می شوند و میاموزند که دیکتاتور کوچکی را در درون خود بپرورانند. در فرهنگ ایرانی، حداقل فرهنگی که من از کودکی آموخته ام، مشکل این نیست که رهبر پدر ملت است، مشکل این است که پدر خوبی نیست، و این ریشه دیکتاتوری در ایران است، به گمان من.
۱۳۹۲ مرداد ۶, یکشنبه
ده
از بین همه قفس هایی که آدم ها دور دیگری می کشند، من قفس محبت را تنگ ترین، و در عین حال محکم ترین می دانم. فرار کردن از هر قفس دیگری خیلی سخت نیست. کافی است مشت هایت را گره کنی و فریاد بزنی که نمی توانند با من این کار را بکنند. با قفس محبت اما نمی شود این کار را کرد. نمی توانی مشت هایت را گره کنی و فریاد بزنی: نمی توانی دوستم داشته باشی. عاشق ها اجازه نمی گیرند. ناخواسته عاشق می شوند و ناخواسته به زنجیرت می کشند و در قفست می کنند؛ بعد هر چه دست و پا بزنی دیگر خیلی دیر است. راه رفته را سخت می شود برگشت .
۱۳۹۲ تیر ۲۲, شنبه
نه
The hardest thing in the world, I have discovered, is to try to love. To put effort and hope it one day becomes as you dreamed. Love, in my opinion, should be self-expressing. It doesn't need to be discovered, it shouts around, and forces you to accept it, to face it. It is not a decision, it is the "unavoidable".
هشت
گاهی سر در گمم. احساس میکنم گم شده ام، اما نمیدانم کجا، احساس میکنم نیستم، اینجا نیستم. مغزم فکر نمیکند. نمیتوانم به فکر کردن راضی اش کنم. نمیتوانم بخوانم، بنویسم. تمرکز میشود یک رویا ی دور در نا کجا آباد. در پس زمینه اما، انگار خبری هست. در پس زمینه فکر من، بدون حتی اطلاع من! اینجور وقتها سخت در خانه میشود مرا نگه داشت. بد اخلاق میشوم. احساس خفگی میکنم. میخواهم اینجا نباشم، و نمیتوانم. میخواهم راه بروم، ساعت ها، بی هدف، هر جا. دیوار ها آزارم میدهند. میخواهم دست از سرم بردارند، تنهایم بگذارند، میخواهم من باشم و من. گاهی اینطوری میشوم، دیوانه، سر در گم، دلتنگ. دلتنگ دخترکی که رویاهایش را گم کرده است.
۱۳۹۲ تیر ۲۰, پنجشنبه
هفت
هوای ابری و کوه کار. من و تردید هایم. با خودم حرف میزنم. از سر دیوانگی نیست، حداقل من فکر میکنم که نیست. بیشتر شاید از سر تنهاییست، حداقل من اینطور فکر میکنم. تازگیها فهمیده ام که تنهایی بیرون ما نیست، درون ماست. فرقی نمیکند کسی کنارت باشد یا نباشد. تنهایی از درون به بیرون میرسد و آدمهای اطراف را میترسند انگار که روی لباست نوشته باشد: در محفل خود راه ماده همچو منی را. درست شبیه خوشحالی. خوشحالی هم از درون به بیرون میرسد، حداقل نتیجه تحقیقات و تاملات من این را میگوید. اگر آدمی شادی را توی قلبش پیدا نکند بعید میدانم بیرون از قلبش بتواند چیزی پیدا کند. همه این کشفیات از اینجا آمده که یک روز ابری، درست مثل امروز، من حقیقت غم انگیزی را کشف کردم، که من شاد نیستم! و نه که نخواهم شاد باشم، که نمیتوانم. و بعد به همه آدم های شاد حسودی کردم. به همه کسانی که میتوانند به هر جک بی مزه ای بخندند ، که میتوانند تا خرخره شراب بخورند و مست کنند و دیوانگی کنند و شب که خانه میایند با خودشان فکر کنند که عجب خوش گذشت. فکر کردم شاید از مستی ست، اما بیفایده! من که مست باشم (حالا اگر اصلا به این راحتی ها باشد) میزنم به کوچه کافکا و هدایت و میشوم ناراضی از زندگی و دنیا و بشریت! یعنی که نه تنها مشکلی حال نمیشود، که غم انگیز تر هم میشود . خلاصه که مستی مشکلی از من دوا نمیکند. بعد هر چی فکر کردم که آخرین باری که خیلی خوش گذشت کی بود چیزی یادم نیامد. نیامد. میروم با ١٠ نفر که با هم میگویند و میخندند یک جا مینشینم و نه تنها نمیخندم، که فکر هم میکنم که اینها به چه چیزی میخندند. آخر نمیشود که همه مردم دنیا سرسری و سطحی و الکی خوش باشند و من این وسط شده باشم طائر شکسته پر آسمانی! خلاصه که شده ام آدم تنهای ناشادی که نمیخواهد چیزی باشد که هست، و نمیداند چه میخواهد باشد. اینطوریست حال و هوای این روزهای من.
۱۳۹۲ تیر ۱۹, چهارشنبه
۱۳۹۲ تیر ۱۳, پنجشنبه
اشتراک در:
پستها (Atom)