۱۳۹۲ آذر ۲۶, سه‌شنبه

بیست و پنج

از دست دادن، قانون نانوشته زندگی است. حقیقتی که از کودکی گریبان انسان را می گیرد و نهایتا پایان انسان را رقم می زند. آنچه از دست میرود می تواند چیزی باشد، یا کسی. من همیشه فکر کرده ام آدم هایی که می روند، به هر دلیل، بخشی از ما را با خودشان می برند. گاهی آدم ها ناخواسته می روند. دوست دارند بمانند، اما زندگی مجالشان نمی دهد. گاهی اما آدم ها می روند، چون دیگر نمی خواهند باشند. آدم هایی که می روند، تصمیم می گیرند کسی را از دست بدهند. کسی که با رفتن آنها، خود کسی را از دست داده است. توی رابطه بین آدم ها، تصمیم رفتن و نماندن، همیشه تصمیم سختی است. همینطور است فهمیدن اینکه کی وقت رفتن است. آدم ها، حداقل خیلی از آدم ها، زود دل می بندند و سخت دل می کنند. آدم ها، حداقل خیلی هاشان، امیدوارند همیشه به روزی که از امروز حتما بهتر است، و می ترسند از اینکه بروند و آن روز بیاید و آنها آنجا نباشند. اما خیلی از آدم ها هم هستند که از مرگ رویاهاشان می ترسند و از صبر کردن در انتظار برآورده شدن آرزویی که در سیاهی شب فرو رفته و شاید هیچ وقت روی صبح را نبیند بیزارند. بعضی آدم ها امروز می روند، چون اگر بنا به رفتن باشد، امروز از فردا بهتر است. بعضی آدم ها می روند، چون انتظار کشیدن را دوست ندارند. می روند، چون می ترسند روزی، مرگ رویاهاشان را ببینند. می روند، چون از اشتباهی ماندن می ترسند. از زمان، که بی رحمانه می تازد و همه را با خود می برد واهمه دارند. اما جدا از اینکه چه کسی و چرا تصمیم به رفتن میگیرد، همیشه یک قلب است که از وسط به دو نیم می شود. هر نیمه در سینه یکی می ماند و جای خالی نیمه دیگر حفره ای است که تا ابد پر نخواهد شد و درد خواهد کرد.

۱۳۹۲ آذر ۱۳, چهارشنبه

بیست و چهار

شرایط بن بست شرایط جالبی است. مثلا در شبکه ها، من همیشه آدمی را تصور می کردم که پشت کامپیوترش نشسته و بی صبرانه منتظر لحظه حساس فیلم است که به خیالش هنوز بارگذاری نشده. لحظه حساس فیلم اما در حال دویدن است، از این روتر به روتر بعدی. گم شده است و راهش را پیدا نمی کند. از طرفی فرستنده هم نمی داند که بسته بیچاره گم شده است تا این صحنه حساس فیلم را دوباره بفرستد و کاربر بیچاره می ماند با فیلمی که درست سر حساس ترین صحنه اش، قطع شده و قصد ادامه ندارد. 
توی زندگی روزمره اما بن بست دیگر خنده دار نیست. حتی می تواند دردناک باشد. مثل آبی که به زمین ریخته و نمی شود جمعش کرد. نمی شود هم فراموشش کرد، رهایش کرد. و این وسط اگر تشنگی هم فشار بیاورد می شود یک بن بست کامل. یا بن بست وقتی است که نمی دانی چه می خواهی، حتی نمی دانی که اصلا می خواهی یا نمی خواهی. وقتی است که کسی یا اتفاقی که خوشحالت می کرد، توی هر روز زندگیش تو را فراموش کرده، لحظه ای که می خواستی آمده و گذشته و کسی یا اتفاقی که بی صبرانه منتظرش بودی نیامده یا نیفتاده. تو مانده ای و لحظه ای که گذشته، اما نه آنطور که انتظارش را داشته ای. بدتر وقتی است که حسی را تجربه کنی که نمی خواسته ای، حرفی را بشنوی که نباید می شنیده ای. بدتر وقتی است که ناخواسته مجبورت کرده باشند که بشنوی. بدتر از آن وقتی که کسی که مجبورت کرده آدم مهمی باشد برای تو. حتی بدتر می شود احساس تو وقتی فکر می کنی چیزی که شنیده ای، یک غلیان لحظه ای بوده از احساس. که گوینده اش هم ندانسته و نفهمیده چه گفته. اما حرفش مثل گلوله ای تمام غرور و شعور تو را شکافته و پیش رفته. آنوقت تو می مانی و بن بست. تو می مانی و لحظه ای که گذشته، اتفاقی که می خواستی و نیفتاده، اتفاقی که نمی خواستی و افتاده، اتفاقی که دیگر نمی دانی میخواهی منتظر دوباره آمدنش باشی یا نه. احساسی که نمی دانی می توانی فراموشش کنی یا نه. حرفی که نمی دانی می شود نشنیده گرفتش یا نه. تو می مانی با غروری که شکسته، و شعوری که به سخره گرفته شده، از طرف کسی که فقط فکر نکرده و زبانش را جنبانده. کسی که اتفاقا برای تو آدم مهمی است. کسی که نمی دانی آیا روزی دغدغه اش خواهی بود یا نه، و اینکه اصلا آیا دیگر می خواهی دغدغه اش باشی یا نه. بقیه آنچه باقی می ماند سر در گمی است و بن بست. می شوی بسته ای که از این روتر به روتر بعدی به دنبال خوشبختی می گردد، و پیدایش نمی کند.

۱۳۹۲ آذر ۱۲, سه‌شنبه

بیست و سه

گاهی این شعر سهراب پیوسته و بی امان توی گوشم زمزمه می شود:

زندگی رسم خوشایندی است
زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ
پرشی دارد اندازه عشق 

زندگی چیزی نیست، که لب طاقچه عادت از یاد من و تو برود

به این «رسم خوشایند» فکر می کنم که قرار نیست روی طاقچه عادت خاک بگیرد و فراموش بشود. به پرشی فکر می کنم که اندازه عشق است؛ و از خودم می پرسم، راستی اندازه عشق چقدر است؟ اگر کسی از من بپرسد که عشق چیست، من برایش یک جواب بیشتر ندارم: نمی دانم. واقعا نمی دانم. اگر کسی بپرسد تا الان عاشق شده ای یا نه، باز هم جوابش نمی دانم است. بوده اند و هستند آدم هایی که دوستشان دارم، صمیمانه و از ته دل. اما عشق، برای من مفهوم مبهمی است. مفهومی خیلی نزدیک به دیوانگی، خیلی نزدیک به حماقت. مفهومی که اسم قشنگی دارد، ولی راست نیست. انگار توی کتابها مانده و مرده است. اما هر چه باشد دروغ قشنگی است، برای همین هم آدم ها فراموشش نمی کنند. بال و پر زندگی را اما خوب می فهمم. اگر چه هنوز با هم کنار نیامده ایم. هنوز هم نتوانسته ام مرگ را به عنوان جذبه زندگی قبول کنم. هنوز هم زشت می بینمش. هنوز هم دلم برای مادر بزرگم تنگ می شود که آن روزهای آخر ندیدمش و بغلش نکردم. طاقچه عادت اما دقیقا همان جایی است که زندگی در حال فراموش شدن است. روال متناوب و ماشینی هر روزه. هر روز مثل دیروز. اینجا همان جایی است که زندگی گم می شود توی زمان، توی هر روز. اینجا همان جایی می شود که توی چشم به هم زدنی، روزها و سالها می گذرند و زندگی نکرده می شوی سی ساله، سی و یک ساله. می شوی نگران دیروزی که گذشته و فردایی که می آید، آرام، بی آنکه بخواهی.
این شعر سهراب گاهی مرا به فکر فرو میبرد.