هوای ابری و کوه کار. من و تردید هایم. با خودم حرف میزنم. از سر دیوانگی نیست، حداقل من فکر میکنم که نیست. بیشتر شاید از سر تنهاییست، حداقل من اینطور فکر میکنم. تازگیها فهمیده ام که تنهایی بیرون ما نیست، درون ماست. فرقی نمیکند کسی کنارت باشد یا نباشد. تنهایی از درون به بیرون میرسد و آدمهای اطراف را میترسند انگار که روی لباست نوشته باشد: در محفل خود راه ماده همچو منی را. درست شبیه خوشحالی. خوشحالی هم از درون به بیرون میرسد، حداقل نتیجه تحقیقات و تاملات من این را میگوید. اگر آدمی شادی را توی قلبش پیدا نکند بعید میدانم بیرون از قلبش بتواند چیزی پیدا کند. همه این کشفیات از اینجا آمده که یک روز ابری، درست مثل امروز، من حقیقت غم انگیزی را کشف کردم، که من شاد نیستم! و نه که نخواهم شاد باشم، که نمیتوانم. و بعد به همه آدم های شاد حسودی کردم. به همه کسانی که میتوانند به هر جک بی مزه ای بخندند ، که میتوانند تا خرخره شراب بخورند و مست کنند و دیوانگی کنند و شب که خانه میایند با خودشان فکر کنند که عجب خوش گذشت. فکر کردم شاید از مستی ست، اما بیفایده! من که مست باشم (حالا اگر اصلا به این راحتی ها باشد) میزنم به کوچه کافکا و هدایت و میشوم ناراضی از زندگی و دنیا و بشریت! یعنی که نه تنها مشکلی حال نمیشود، که غم انگیز تر هم میشود . خلاصه که مستی مشکلی از من دوا نمیکند. بعد هر چی فکر کردم که آخرین باری که خیلی خوش گذشت کی بود چیزی یادم نیامد. نیامد. میروم با ١٠ نفر که با هم میگویند و میخندند یک جا مینشینم و نه تنها نمیخندم، که فکر هم میکنم که اینها به چه چیزی میخندند. آخر نمیشود که همه مردم دنیا سرسری و سطحی و الکی خوش باشند و من این وسط شده باشم طائر شکسته پر آسمانی! خلاصه که شده ام آدم تنهای ناشادی که نمیخواهد چیزی باشد که هست، و نمیداند چه میخواهد باشد. اینطوریست حال و هوای این روزهای من.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر