۱۳۹۳ خرداد ۲۷, سه‌شنبه

سی و سه

درزندگی، لحظه هایی هست که با همه لحظه های دیگر فرق دارد. لحظه هایی که یک تصمیم، یک نگاه، یک تلفن یا یک جمله، می تواند دانه ای را در قلب و فکر کسی بکارد که اثرش، مثل اثر پروانه ای، تا سالها در زندگی ما بماند و تکرار شود. گاهی به اثر آدم ها در زندگیم فکر می کنم. آدم هایی که با یک لبخند، لحظه سختی را چنان خاطره انگیز کرده اند که نامشان با آن لحظه گره خورده و هرگز پاک نمی شود. آدم هایی که لبخندشان، نگاهشان ماندگار شده در قلب و مغز من. یا برعکس، آدم هایی که می توانسته اند با یک تشکر ساده، احترام برای خودشان بخرند. اما در عوض با سکوتشان، تنها ردپایی از آدم خودپسندی که حتی زورش می آید برای آن چه گرفته تشکر کند به جا گذاشته اند. یادم است کوچکتر که بودم، یا بگویم جوان تر، از این جور آدم ها بی مقدمه می پرسیدم که مهدکودک رفته اند یا نه. وقتی مبهوت سوال می کردند که چطور، جواب می دادم، آخر این چیزها را در مهد کودک به ما یاد می دادند. دخترک سرخوش و پر سر و صدای آن روزها، از کسی کینه به دل نمی گرفت. نیشی می زد و خلاص، نه خانی آمده بود و نه رفته. این روزها اما، دخترک زورش نمی رسد به آدم های دور و برش. نمی شود به آدمی که دقیقه ای صد بار هفتاد ساله بودنش را به رخت می کشد گفت که مهدکودک نرفته، آداب اجتماعی نمی داند. رفتارش بی ادبانه و اغرار آمیز است. با خودم فکر می کنم، پیرمرد را با بدبختیش رو در رو کردن چه سودی دارد؟ به یاد نمایشنامه های ایبسن میفتم،که شخصیت هایش می خواستند آدم ها را با نشان دادن دروغ زندگیشان سعادتمند کنند و در عوض می دیدند که حقیقت چطور آن ها را در هم می شکند. گاهی با خودم فکر کی کنم، مهم نیست چه می کند، اما می داند یا نمی داند؟ می فهمد یا نمی فهمد؟‌  دخترک این روزها کینه ای شده. از آدم هایی که تخم نفرت را در دلش کاشته اند و هر روز، به دقت، آبش می دهند و مراقبتش می کنند تا بزرگ شود و ریشه بدهد بیزار است. دخترک شاید گم شده جایی میان آنچه می داند درست است و احساسی که می داند غلط است. بین بخشش، ترحم، نفرت. پیرمرد برای دخترک آزمونی است که دخترک برایش آماده نیست.

۱۳۹۳ خرداد ۱۵, پنجشنبه

سی و دو

برای من، همیشه سخت ترین کار دنیا خداحافظی بوده است. جدا شدن از چیزی، کسی یا جایی که مدت ها کوشیده ام تا دوستش بدارم. در این میان، گذاشتن و رفتن را به نشستن و تماشای آنچه می رود ترجیح داده ام. شاید همین باشد که آرام نمی گیرم و مدام از این گوشه دنیا به گوشه دیگر می خزم. امروز اما چیز جدیدی کشف کردم. اینکه خداحافظی همانقدر سخت است که بازگشت به جایی که روزی آشنا بوده است. مثل دیدن کسی، انسانی که روزی می شناختی، و دیگر اما نه. کسی که تنها شبیه آشنای توست، اما دیگر آشنای تو نیست. 
برگشتن به عقب، همیشه دردناک است. یادم است سالها پیش، که تازه پایم به دانشگاه باز شده بود و پشت آن میله های سبز به دنبال راهی برای عوض کردن دنیا بودم، کتابی به دستم رسید. قصه کسی بود که بعد از سال ها برمی گشت به دانشگاه تهران، جایی که آن روزها خانه دیگر من بود. نویسنده از حسش موقع قدم گذاشتن به خیابان هایی می نوشت که من هر روز در آن ها قدم می زدم، آنقدر که آدم هایش برایم آشنا شده بودند. آن روزها، فضای سرد کتاب را از میان ساختمان هایی که برای من مثل خانه پدریم گرم و آشنا بود، سخت می فهمیدم. امروز اما خوب می فهمم، برگشتن به جایی که روزی آشنا بوده چه معنی دارد. هیچ چیز تغییر نکرده، همه چیز سر جای خودش است. راهروها، ساختمان ها، خیابان ها. آنچه تغییر کرده تویی، و چهره هایی که دیگر آشنا نیست، یا شاید هست، اما تو دیگر برایشان غریبه ای. چیزی که تغییر کرده حس ناآشنایی در جایی است که روزگاری آشنا بوده است. حسی شبیه این که آدم های دیگر، جایی را که برای تو روزی عزیز بوده غصب کرده اند. به یک دلیل ساده که تو گذاشته ای و گذشته ای، اگر واقعا گذشته باشی.