۱۳۹۳ مهر ۴, جمعه

سی و هشت

شاید هیچ موضوعی در دنیا به اندازه ٬عشق٬ ‍پرطرفدار نبوده است. موضوع عمده شاهکارهای ادبی، ترانه های پرطرفدار، نقاشی و به طور عام آثار هنری همین عشق است. کوچکتر که بودم، تصویر زیبا و دخترانه ای از عشق داشتم. بگذریم از این که آن جا که من قد کشیدم و بزرگ شدم، دوست داشتن گناه نابخشودنی بود. مادرم از هر فرصتی برای روایت حکایتی از واهی بودن عشق استفاده می کرد. نوجوانی من پر بود از قصه دخترانی که برای خام شدن و دل به عشق مرد بی لیاقتی سپردن تمام عمر در بدبختی زندگی کرده بودند. من اما عشق را از کتاب ها آموخته بودم. آدم هایی که عاشق می شدند و برای عشق تحقیر می شدند، زندانی می شدند، و حتی گاهی می مردند. جمله های عاشقانه کتاب ها رویای دخترانه مرا شکل می دادند. مرد ایده آل من تصویری نداشت، اما می دانستم اگر ببینمش می شناسمش. این را توی کتاب ها نوشته بودند. رویای عاشقانه من محو بود. هر چه بود او بود که باید مرا می جست، و پیدا می کرد. حتی توی کتاب ها، ‍دختر زیبای شاه منتظر می نشیند تا سواری با اسب سفید پیدایش کند. از آن به بعد است که تا آخر عمر با خوشحالی با هم زندگی می کنند. همه قصه ها آن جا که دو عاشق به هم می رسند تمام می شود. 
این روزها اما به دنبال تصویری از آنچه می خواهم باشد می گردم. سال ها گذشت (و شاید خیلی دیر) تا بفمم که برای رسیدن، هدف لازم است. نمی شود ندانی به کجا می خواهی بروی و به رسیدن فکر کنی. این است که از خودم می پرسم عشق چیست. به دنبال ایده آل می گردم. گاهی، بعد از تلخی و بدخلقی و شکایت از زمین و زمان، با این سوال سر جایم میخکوب می شوم: «چه کنم که همان باشم که می خواهی؟» و می بینم که نمی دانم چه می خواهم. تنها می دانم که چه نمی خواهم. گاهی م‍ثل کتاب ها، با خودم فکر می کنم، به درونت نگاه کن. بعد از خودم می پرسم، به دنبال چه بگردم؟‌و می بینم که جوابش را نمی دانم. ندانستن، درد این روزهای من شده است.
گاهی به اطراف نگاه می کنم. به دنبال کسی که دیگر جوینده نیست. یافته است و به همان «خوشبخت برای همیشه» رسیده است. نگاه می کنم ببینم آن چه او دارد من می خواهم داشته باشم، و پیدا نمی کنم چنین کسی را. برق عشق را در چشم کمتر کسی دیده ام. شاید برای همین باشد که زن ها، اولین عشق واقعی را در بچه هایشان پیدا می کنند. شاید همین باشد که خیلی از زن ها، هرگز به معنی درست کلمه عاشق نمی شوند.

۱۳۹۳ شهریور ۲۶, چهارشنبه

سی و هفت

کوچکتر که بودم، یا شاید بهتر است بگویم جوانتر، هدف بزرگ زندگیم این بود که بودن من با بودن هزار هزار آدمی که به دنیا می آیند، زندگی می کنند، میمیرند و فراموش می شوند تفاوت داشته باشد. می خواستم ردپایی بماند از من، بیایم، زندگی کنم، بروم، اما فراموش نشوم. سالها که گذشت، اما، هدف بزرگ من هم مثل خودم توی هزارتوی زندگی گم شد. فراموش کردم سال های عمر را که بدون اجازه از جلوی چشمانم رژه می رفتند. به آدم های دور و برم نگاه کردم، آدم هایی که شاید هرگز در سودای تفاوت داشتن نبوده اند. نداشته هایم را با داشته های آنها مقایسه کردم. شروع کردم به ‍پیدا کردن آنچه همه داشتند و من نه، بدون فکر کردن به آن چه از سالها پیش در جستجویش بوده ام: تفاوت! 
این روزها ذهنم آرام تر است، دغدغه هایم کمتر. روحم اما آرام تر نیست. گمشده ای دارد که پیدایش نکرده، آرزویی که برآورده نشده. می ترسد از توی هزارتوی روزمرگی گم شدن و دوباره فراموش کردن. می ترسد از م‍‍ثل همه شدن، از در راه فراموشی قدم برداشتن و گم شدن. این روزها نقطه عطفی است برای کسی که می خواهد مثل کسی نباشد، مثل خودش باشد.  

۱۳۹۳ شهریور ۱۷, دوشنبه

سی و شش

"I had a terrible nightmare the other day. I was having an awful dream that I was thirty-two, then I woke up and I was twenty-three, relieved, and then I woke up for real and I was thirty-two."

Celine in "Before sunset"

۱۳۹۳ مرداد ۱۶, پنجشنبه

سی و پنج

گذشته، مفهوم واضحی دارد. لحظه ای که دیگر نیست. لحظه ای که دیگر تکرار نمی شود. آنچه در گذشته اتفاق افتاده می شود تاریخ. تاریخ اما چیز غریبی است. اگر فراموش شود، گویی لحظه گذشته هرگز نبوده، انگار آدمی در آن لحظه هرگز نزیسته. آنچه در تاریخ اتفاق میفتد، سند بودن آدم هایی است که در آن لحظه زنده بوده اند، نفس می کشیده اند، فکر می کرده اند، احساس می کرده اند. از تاریخ اما باید بشود گذشت. تاریخ راه را نشان می دهد، راهی که در لحظه باید پیمود برای رسیدن به مقصدی که آینده است. تاریخ آینده نیست، دیروز است. نمی شود در دیروز ماند و به امروز نرسید، نباید. اگر چه درس دیروز را می شود به خاطر داشت، فراموش نکرد. آنچه تاریخ را غریب می کند گذشتن از چیزی است که نباید فراموش شود. بگذریم که گذشتن و فراموش کردن هم خود قصه دیگری است. نمی شود اسیر تاریخ شد. بنده گذشته ماند و راه را فراموش کرد. از طرفی مگر می شود فراموش نکرد و اسیر نماند؟     

۱۳۹۳ تیر ۱۶, دوشنبه

سی و چهار

در کتاب «بار هستی» نوشته میلان کوندرا، نویسنده جمله ای از نیچه نقل می کند: یک بار، هیچ بار است. اولین بار که این جمله را دیدم، با خودم فکر کردم که نمی تواند درست باشد. در بدترین حالت، می شود جمله را اینطور بازنویسی کرد: یک بار، بهتر از هیچ بار است! اما گذر زمان، من را هر روز به نیچه و جمله اش نزدیک تر می کند. یک بار زیستن، انگار فرصت مقایسه را از آدم ها می گیرد. خوشحالی، غم، خوشبختی، عشق حتی، برای آدم ها مفهومی نسبی است. وقتی کسی از خودش می ‍پرسد که آیا خوشبختم، در واقع تنها معیار مقایسه اش، خودش با خودش است. همین می شود که مثلا تعریف دو نسل از خوشبختی متفاوت می شود یا حتی تعریف دو هم نسل از دو کشور یا دو فرهنگ یا حتی دو سرنوشت متفاوت. همینطور می شود که درستی تصمیمی که آدم ها میگیرند، شاید هرگز معلوم نشود. هر تصمیم، تابع لحظه و شرایطی است که آدم تصمیم گیرنده در آن قرار دارد و هر تجربه ای که تابع لحظه باشد تکرار ناپذیر است. آن چه بعد از آن اتفاق می افتد حتی از این هم سخت تر مدل می شود. به عبارت دیگر، شرایط امروز تابعی از همه لحظه ها، تصمیم ها و شرایط گذشته می شود. تصمیم هایی که خودآگاه یا ناخودآگاه گرفته می شود. این است که خیلی وقت ها، سوال «نکند اشتباه کرده باشم» یا حتی بدتر از آن، اینکه «کجا را اشتباه کرده ام» بی جواب می ماند.

۱۳۹۳ خرداد ۲۷, سه‌شنبه

سی و سه

درزندگی، لحظه هایی هست که با همه لحظه های دیگر فرق دارد. لحظه هایی که یک تصمیم، یک نگاه، یک تلفن یا یک جمله، می تواند دانه ای را در قلب و فکر کسی بکارد که اثرش، مثل اثر پروانه ای، تا سالها در زندگی ما بماند و تکرار شود. گاهی به اثر آدم ها در زندگیم فکر می کنم. آدم هایی که با یک لبخند، لحظه سختی را چنان خاطره انگیز کرده اند که نامشان با آن لحظه گره خورده و هرگز پاک نمی شود. آدم هایی که لبخندشان، نگاهشان ماندگار شده در قلب و مغز من. یا برعکس، آدم هایی که می توانسته اند با یک تشکر ساده، احترام برای خودشان بخرند. اما در عوض با سکوتشان، تنها ردپایی از آدم خودپسندی که حتی زورش می آید برای آن چه گرفته تشکر کند به جا گذاشته اند. یادم است کوچکتر که بودم، یا بگویم جوان تر، از این جور آدم ها بی مقدمه می پرسیدم که مهدکودک رفته اند یا نه. وقتی مبهوت سوال می کردند که چطور، جواب می دادم، آخر این چیزها را در مهد کودک به ما یاد می دادند. دخترک سرخوش و پر سر و صدای آن روزها، از کسی کینه به دل نمی گرفت. نیشی می زد و خلاص، نه خانی آمده بود و نه رفته. این روزها اما، دخترک زورش نمی رسد به آدم های دور و برش. نمی شود به آدمی که دقیقه ای صد بار هفتاد ساله بودنش را به رخت می کشد گفت که مهدکودک نرفته، آداب اجتماعی نمی داند. رفتارش بی ادبانه و اغرار آمیز است. با خودم فکر می کنم، پیرمرد را با بدبختیش رو در رو کردن چه سودی دارد؟ به یاد نمایشنامه های ایبسن میفتم،که شخصیت هایش می خواستند آدم ها را با نشان دادن دروغ زندگیشان سعادتمند کنند و در عوض می دیدند که حقیقت چطور آن ها را در هم می شکند. گاهی با خودم فکر کی کنم، مهم نیست چه می کند، اما می داند یا نمی داند؟ می فهمد یا نمی فهمد؟‌  دخترک این روزها کینه ای شده. از آدم هایی که تخم نفرت را در دلش کاشته اند و هر روز، به دقت، آبش می دهند و مراقبتش می کنند تا بزرگ شود و ریشه بدهد بیزار است. دخترک شاید گم شده جایی میان آنچه می داند درست است و احساسی که می داند غلط است. بین بخشش، ترحم، نفرت. پیرمرد برای دخترک آزمونی است که دخترک برایش آماده نیست.

۱۳۹۳ خرداد ۱۵, پنجشنبه

سی و دو

برای من، همیشه سخت ترین کار دنیا خداحافظی بوده است. جدا شدن از چیزی، کسی یا جایی که مدت ها کوشیده ام تا دوستش بدارم. در این میان، گذاشتن و رفتن را به نشستن و تماشای آنچه می رود ترجیح داده ام. شاید همین باشد که آرام نمی گیرم و مدام از این گوشه دنیا به گوشه دیگر می خزم. امروز اما چیز جدیدی کشف کردم. اینکه خداحافظی همانقدر سخت است که بازگشت به جایی که روزی آشنا بوده است. مثل دیدن کسی، انسانی که روزی می شناختی، و دیگر اما نه. کسی که تنها شبیه آشنای توست، اما دیگر آشنای تو نیست. 
برگشتن به عقب، همیشه دردناک است. یادم است سالها پیش، که تازه پایم به دانشگاه باز شده بود و پشت آن میله های سبز به دنبال راهی برای عوض کردن دنیا بودم، کتابی به دستم رسید. قصه کسی بود که بعد از سال ها برمی گشت به دانشگاه تهران، جایی که آن روزها خانه دیگر من بود. نویسنده از حسش موقع قدم گذاشتن به خیابان هایی می نوشت که من هر روز در آن ها قدم می زدم، آنقدر که آدم هایش برایم آشنا شده بودند. آن روزها، فضای سرد کتاب را از میان ساختمان هایی که برای من مثل خانه پدریم گرم و آشنا بود، سخت می فهمیدم. امروز اما خوب می فهمم، برگشتن به جایی که روزی آشنا بوده چه معنی دارد. هیچ چیز تغییر نکرده، همه چیز سر جای خودش است. راهروها، ساختمان ها، خیابان ها. آنچه تغییر کرده تویی، و چهره هایی که دیگر آشنا نیست، یا شاید هست، اما تو دیگر برایشان غریبه ای. چیزی که تغییر کرده حس ناآشنایی در جایی است که روزگاری آشنا بوده است. حسی شبیه این که آدم های دیگر، جایی را که برای تو روزی عزیز بوده غصب کرده اند. به یک دلیل ساده که تو گذاشته ای و گذشته ای، اگر واقعا گذشته باشی.

۱۳۹۳ فروردین ۲۸, پنجشنبه

سی و یک

روزهاست که با دخترک دست به گریبانم. آرام نمی شود که نمی شود. یک دنده و عصبی شده. گاه ساعت ها با خشم به در و دیوار می کوبد. گاه ساعت ها در مغز من زمزمه وار با کسی دعوا می کند. جیغ می زند، نعره می کشد. کسی دخترک را آزرده. این را می دانم، دخترک اما انگار نمی داند چه می کند، نمی داند چه می خواهد. این همه بی قراری اما برای هیچ است. چیزی که دخترک می داند، اما نمی فهمد. برایش انگار قصه می خوانم. 
کسی که دخترک را آزرده، پیرمرد افسرده و شکست خورده ای است که در زندگی جز غرور هیچ ندارد. در خیال می زید و خودش را آدم بزرگی می داند که فرنگ رفته و با کمالات است، از همه بیشتر می داند و می فهمد و اگر امروز آنجاست که هست، لابد از بد روزگار است. پیرمرد، هرگز اشتباه نکرده و نمی کند، تشکر را دون شان خود می داند که کسی به او لطف نمی کند، هر چه می کنند وظیفه است. در توهم می زید و خوش است، بر تخت سلطانی که خودش برای خودش ساخته و با رعیتی که از ترحم احترامش می کنند و او را با اوهامش تنها می گذارند. 
دخترک خریدار تکبر نیست. عادت نکرده از دری تو برود که صاحبخانه از جایش بلند نشود. عادت نکرده روی ناگشاده ببیند و گشاده رویی کند. زندگی اما همیشه آنطور که دخترک می خواهد نیست. دخترک غرورش را فدای عشق مردی کرده که دستهایش را گرفته و از او خواسته که با پیرمرد مهربان باشد. لبخند را زورکی به روی لبهایش نشانده، دست های مرد را گرفته و به پیشواز پیرمرد رفته است. دخترک مرد را عاشقانه دوست دارد و از پیرمرد بیزار است، این تناقضی است که نمی تواند هضم کند. 
ذهنم را می گردم تا به دخترک دلیلی برای بخشش پیرمرد بدهم. تا آرامش کنم. چیزی اما پیدا نمی کنم. به دنبال یک نگاه محبت آمیز، یک حرف محبت آمیز، یک هدیه محبت آمیز. هیچ چیز نیست. تنها هدیه پیرمرد را دخترک با حرص و لذت شکست، با مشت آنقدر به رویش کوبید تا شکلات ها آب شد و از لای روکش پلاستیکی به بیرون سرازیر شد. پیرمرد فراموش کرده بود که آنچه هدیه را ارزشمند می کند، محبت است. دخترک از آن ها که دوستش ندارند هدیه قبول نمی کند.
می گردم. هیچ چیز نیست. کلام پیرمرد همیشه کنایه بوده. گاهی هم از سر ملاطفت غلط دستوری گرفته. مرد میگوید پیرمرد نمی تواند محبتش را با کلمات نشان بدهد. با خودم فکر می کنم، محبتی که نه می شود با کلمات نشانش داد، نه با رفتار یا نگاه محبت آمیز، نه با هدیه، به وجودش باید شک کرد. فکر می کنم حداقل می شود دخترک را به خاطر مرد بخشید. اما بعد می بینم پیرمرد، برای مرد هم چیزی جز آنچه برای دخترک بوده، نبوده. دل بزرگ و قلب پر از عشق مرد، نشانی از پیرمرد ندارد. اما ناگهان پیدا می کنم جواب را. به دخترک نهیب می زنم: به نظر تو، کسی که نتوانسته در این همه روز و ماه و سال گذشته، کلمه ای از محبت بگوید، نگاهی از روی محبت به تو بیاندازد یا نشانی از محبت به تو بدهد، کسی که وجودش نمی تواند قلبی را گرم کند یا روحی را آرام، کسی که حتی نمی شود دلیلی برای بخشیدنش پیدا کرد، به نظر تو سزاوار ترحم نیست؟ دخترک سری تکان می دهد ...

۱۳۹۳ فروردین ۲۶, سه‌شنبه

سی

احساس می کنم گم شده ام! نمی دانم کجا، نمیدانم کی، اما هر کجا هستم، اینجا حتما نیستم. دخترک بازیگوش نمی دانم هر لحظه کجا راهش را می کشد و گم می شود. ساعتهاست به چند صفحه خیره شده ام. این چند صفحه را باید بخوانم و بگویم درباره اش چه فکر می کنم، اگر خودم را از لابه لای این بی وزنی مشکوک و مرموز بیرون بکشم. لیست کارهایی که باید انجام شود سر به فلک می زند. در واقع در بهترین حالت وقت زیادی باقی نمانده، اگر نگویم که دیر است. دخترک اما، حالا که وقت کار است، بر ابرها سوار شده و بازیگوشی می کند. برای از زیر کار در رفتن، به گوشه گوشه ذهن من سرک می کشد. گاهی گذشته را مرور می کند و گاهی نگران آینده می شود. امروز را اما گویی از یاد برده است. لیست طویل کارهایی که باید انجام شود، هر لحظه طویل تر می شود، و دخترک هر لحظه بازیگوش تر. رو به روی پنجره اتاقم، راهیست که لابه لای درخت ها گم می شود. گاهی می شود ساعت ها به این راه خیره شد و به هیچ چیز فکر نکرد. احساس سبکی می کنم، و سنگینی. جایی بین هوا و زمین. می ترسم. از راهی که در بین درختان گم می شود و انتهایش را نمی شود دید می ترسم. از انتخاب می ترسم. این روزها، جایی معلق بین زمین و هوا، از قدم زدن در امروزی که فردا را رقم می زند می ترسم.

۱۳۹۳ فروردین ۲۵, دوشنبه

بیست و نه

بخشش، گذشتن و فراموش کردن، شاید یکی از اصلی ترین ملزومات یک زندگی موفق باشد. دنیا پر است از آدم هایی که اشتباه می کنند. آدم هایی که اشتباه می کنند و می دانند یا بعدا می فهمند که اشتباه می کنند، یا آدم هایی که نمی دانند و هرگز نمی فهمند که اشتباه کرده اند. یا حتی آدم هایی که می دانند اشتباه می کنند و همچنان با نخوت بر روی اشتباهشان می ایستند تا یک اشتباه را با اشتباه دیگری جبران کنند، اگر بتوانند. از بین همه این آدم هایی که اشتباه می کنند، آدم هایی هستند که به جایزالخطا بودن بشر اعتراف می کنند. اشتباه بقیه را می بخشند و از دیگران انتظار بخشوده شدن دارند. هستند هم آن هایی که اشتباه کردن را خوب می دانند، بخشیدن را نه. بر تخت خودبزرگ بینی سوارند و خود را از بخشیدن و بخشوده شدن بی نیاز می دانند. اما چیزی که این روزها ذهن بی قرار من را به بازی گرفته و مغزم را به صحنه جنگ عقل عاقبت اندیش با دخترک نازنازی تبدیل کرده این نیست. آنچه برای من چالش بر انگیز شده بخشش آدم هایی است که نمی فهمند. به همین سادگی. آدم هایی که باید بخشیده شوند، نه چون سزاوار بخشوده شدن هستند، بلکه چون ما سزاوار آسوده زیستنیم. بخشش، سایه نفرت انگیز انسان بدخواه، خودخواه یا کج فهمی را که خواسته یا ناخواسته، دانسته یا ندانسته و فهمیده یا نفهمیده، پا به زندگی ما گذاشته و بخشی از روح و روان و احساس ما را به اختیار گرفته از ذهن می شوید. آدمی که سزاوار زیستن در ذهن و احساس ما نیست. چیزی که دخترک نمی داند و نمی خواهد بفهمد این است، که تنها بخشش، او را از بندگی نفرت رها می کند. به روح دخترک بالی برای ‍پریدن می دهد و به قلبش نبضی که از عشق می زند، نه از حرص. دیگر چه اهمیت دارد که کسی، جایی، چیزی گفته یا نگفته، کاری کرده یا نکرده که دخترک را خوش نیامده است. دخترک باید بیاموزد که دلش را، حتی برای شکستن، به انسان ناقابلی نسپارد.

۱۳۹۳ فروردین ۲۰, چهارشنبه

بیست و هشت

حباب شیشه ای دور شمعدان های قدیمی را دیده اید؟ برای شمع داخل حباب فرقی ندارد بیرون سرد باشد یا گرم. باد بوزد یا باران بیاید. جای شمع توی حبابش امن امن است. آرام و بی دردسر، می سوزد تا تمام میشود. شمع بیچاره شاید هیچ وقت نفهمد که چه طور میشود زیر باران خیس شد یا توی بوران و رگبار راه رفت. 
دانشگاه مثل همین حباب شیشه ای است. یادم است آن قدیم تر ها، وارد حصار آهنی سبز رنگ دانشگاه که میشدی، دیگر کار تمام بود. دانشگاه تهران، م‍ثل باغی بود، درست در وسط دود و دم و هیاهوی میدان انقلاب. این تکه از زمین انگار متعلق به آنجا نبود. روز دانشجو که میشد، می توانستی از پشت حصار سبز، به پلیس ضد شورش باتوم به دستی که از آن طرف با نفرت به تو خیره شده بود زبان درازی کنی و توی صورتش فریاد بزنی، دانشجو بیدار است! و این تازه همه قصه نبود. هر جا نوشته بود شغل، جوابش ساده بود: دانشجو. شغلی که حقوقش را کس دیگری می دهد. پدر و مادری که با تمام توان، حباب شیشه ای امنی برای تو ساخته اند تا از گزند زندگی در امان بمانی. حصار سبز دانشگاه تو را تنها از پلیس ضد شورش و سر پر شور جوانی محافظت نمی کرد، بلکه دغدغه های زندگی آدم بزرگ ها هم از لای آن میله های باریک رد نمی شد. توی چهار دیواری دانشگاه، هوا همیشه بهار بود، زندگی همیشه قشنگ بود و دنیا با شکلات و بستنی ساخته شده بود.
این روز ها، بیشتر از همیشه به این حباب شیشه ای فکر می کنم. حباب شیشه ای که دیر یا زود، ناغافل ترک برخواهد داشت و من را، ما را، به دل زندگی پرتاب خواهد کرد. جایی که غیر از بهار، زمستان های سخت هم دارد.

۱۳۹۲ اسفند ۳, شنبه

بیست و هفت

تازه که به این شهر آمده بودم، فکر می کردم همه آدم ها به من می خندند. با شهرتی که از مردم این شهر شنیده بودم، برایم عجیب بود. مردمی که به سخت کوشی معروفند و جدیت، که با غریبه ها نمی جوشند، گرم نمی گیرند و تنها با اخم به جلو نگاه می کنند، به من با مهربانی می خندیدند. یک روز، مرد میانسالی که در قطار رو به رویم نشسته بود و می خندید گفت:« چه خوب است صبح باشد و سوار قطار شوی و کسی روبه روی تو بنشیند و بخندد. و من با خودم فکر کردم که خوش خنده گی از خودتان است. آن روزها تازه به این شهر آمده بودم، از جایی که برای مردمش، تنها چیزی که اهمیت داشت، زندگی بود، و من هم زندگی را در چمدانم گذاشته بودم و با خودم به این شهر آورده بودم، به همین راحتی! روزی که با دوستی، که از قضا جدیت و خشکی مردم این شهر را خوب آموخته بود، به خانم پیر مهربانی رسیدیم. من که از لبخند او به هیجان آمده بودم به همراهم گفتم: دیدی این خانم پیر مرا دوست داشت!‌ دیدی به من می خندید. و همراهم، با جدیت و خشکی مردم همین جا جواب داد:‌ تو اول خندیدی، او فقط جوابت را داد!
چند ماهی بیشتر طول نکشید که من هم شدم یکی از مردم همینجا. زندگی ماشینی و فشار کار با من همان کاری را کرد که با همه می کرد. این بود که انگار آدم های شهر هم دیگر به من نخندیدند. همان قدر با من غریبه شدند که من با آن ها. 
این روزها اما، انگار خنده به مردم شهر برگشته است. انگار طلسمی شکسته باشد، جادویی باطل شده باشد، یا شاید دعایی مستجاب شده باشد. این روزها، صبح که از خواب بیدار می شوم، دخترک را می بینم که کش و قوسی به خودش می دهد و با شادی می گوید:‌ خوشحالم، خوشحال!

۱۳۹۲ دی ۲۷, جمعه

بیست و شش

فراموش کردن اصل اول یا حداقل اصل مهمی از زندگی آدمی زاد است. مادرم همیشه می گوید، اگر آدم ها فراموش کار نبودند، بچه دوم هیچ خانواده ای هرگز زاده نمی شد. حقیقت این است که فراموشی خیلی جا ها به داد آدم ها می رسد. این که آدم ها گاهی دیروز را فراموش می کنند تا فردای آرام تری داشته باشند. این که آدم ها سختی ها را فراموش می کنند تا بتوانند راه رفته را دوباره بروند، به این امید که این بار همه چیز طور دیگری باشد. یا این که آدم ها زمان را فراموش می کنند، تا از آن چه از زندگی مانده لذت ببرند، بدون دغدغه روز و ماه و سال. اما گاهی می شود که آدم ها خودشان را فراموش می کنند. می شوند برای خودشان یک هیچ چیز، یک خالی بزرگ. این می شود که از خودشان دور می شوند، و روزی می بینند که مانده اند تنهای تنها، خالی خالی. این حس این روزهای من است. حس خالی بودن. حس فاصله گرفتن از «من»، یا حداقل چیزی، کسی، که روزی من بود.