شاید هیچ موضوعی در دنیا به اندازه ٬عشق٬ پرطرفدار نبوده است. موضوع عمده شاهکارهای ادبی، ترانه های پرطرفدار، نقاشی و به طور عام آثار هنری همین عشق است. کوچکتر که بودم، تصویر زیبا و دخترانه ای از عشق داشتم. بگذریم از این که آن جا که من قد کشیدم و بزرگ شدم، دوست داشتن گناه نابخشودنی بود. مادرم از هر فرصتی برای روایت حکایتی از واهی بودن عشق استفاده می کرد. نوجوانی من پر بود از قصه دخترانی که برای خام شدن و دل به عشق مرد بی لیاقتی سپردن تمام عمر در بدبختی زندگی کرده بودند. من اما عشق را از کتاب ها آموخته بودم. آدم هایی که عاشق می شدند و برای عشق تحقیر می شدند، زندانی می شدند، و حتی گاهی می مردند. جمله های عاشقانه کتاب ها رویای دخترانه مرا شکل می دادند. مرد ایده آل من تصویری نداشت، اما می دانستم اگر ببینمش می شناسمش. این را توی کتاب ها نوشته بودند. رویای عاشقانه من محو بود. هر چه بود او بود که باید مرا می جست، و پیدا می کرد. حتی توی کتاب ها، دختر زیبای شاه منتظر می نشیند تا سواری با اسب سفید پیدایش کند. از آن به بعد است که تا آخر عمر با خوشحالی با هم زندگی می کنند. همه قصه ها آن جا که دو عاشق به هم می رسند تمام می شود.
این روزها اما به دنبال تصویری از آنچه می خواهم باشد می گردم. سال ها گذشت (و شاید خیلی دیر) تا بفمم که برای رسیدن، هدف لازم است. نمی شود ندانی به کجا می خواهی بروی و به رسیدن فکر کنی. این است که از خودم می پرسم عشق چیست. به دنبال ایده آل می گردم. گاهی، بعد از تلخی و بدخلقی و شکایت از زمین و زمان، با این سوال سر جایم میخکوب می شوم: «چه کنم که همان باشم که می خواهی؟» و می بینم که نمی دانم چه می خواهم. تنها می دانم که چه نمی خواهم. گاهی مثل کتاب ها، با خودم فکر می کنم، به درونت نگاه کن. بعد از خودم می پرسم، به دنبال چه بگردم؟و می بینم که جوابش را نمی دانم. ندانستن، درد این روزهای من شده است.
گاهی به اطراف نگاه می کنم. به دنبال کسی که دیگر جوینده نیست. یافته است و به همان «خوشبخت برای همیشه» رسیده است. نگاه می کنم ببینم آن چه او دارد من می خواهم داشته باشم، و پیدا نمی کنم چنین کسی را. برق عشق را در چشم کمتر کسی دیده ام. شاید برای همین باشد که زن ها، اولین عشق واقعی را در بچه هایشان پیدا می کنند. شاید همین باشد که خیلی از زن ها، هرگز به معنی درست کلمه عاشق نمی شوند.