قصه عجیبی است زندگی. گاهی نگاه می کنی به عقب، به جلو، و می بینی چقدر روزهای مثل هم. نگاه می کنی و میبینی چقدر وقت هست. می شود همه کاری را سر فرصت و با صبر و حوصله انجام داد. مردم جایی که من هستم، تعطیلاتشان را از یک سال قبل برنامه ریزی می کنند، ازدواج و خانواده که جای خود. گاهی آدم هایی را میبینی که تا سال ها زندگیشان را لحظه به لحظه برنامه ریزی کرده اند، و البته ریال به ریال، و فکر می کنی چرا که نه. روزها می گذرند و البته بعد از امروز فرداست. این میان، گاهی فراموش می کنیم که ناگهان ممکن است دیر باشد برای همه چیز. از حادثه حرف نمی زنم. اینکه ناگهان کسی نگاهت کند و بگوید، سه ماه وقت داری، یا ۶ ماه، یا نمی دانم، هرقدری که بدانی بعد از آن دیگر فردایی نیست. با خودم می گویم کسی که شنونده است، چه باید بکند؟ منطقی باشد و بگوید فرصت کم است و کار زیاد، و برود سراغ هر چه که تا آن روز برایش وقت نداشته؟ یا شروع کند به جنگ برای نگه داشتن پرنده ای که بال بال می زند برای پر کشیدن و رفتن؟