۱۳۹۲ آذر ۱۲, سه‌شنبه

بیست و سه

گاهی این شعر سهراب پیوسته و بی امان توی گوشم زمزمه می شود:

زندگی رسم خوشایندی است
زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ
پرشی دارد اندازه عشق 

زندگی چیزی نیست، که لب طاقچه عادت از یاد من و تو برود

به این «رسم خوشایند» فکر می کنم که قرار نیست روی طاقچه عادت خاک بگیرد و فراموش بشود. به پرشی فکر می کنم که اندازه عشق است؛ و از خودم می پرسم، راستی اندازه عشق چقدر است؟ اگر کسی از من بپرسد که عشق چیست، من برایش یک جواب بیشتر ندارم: نمی دانم. واقعا نمی دانم. اگر کسی بپرسد تا الان عاشق شده ای یا نه، باز هم جوابش نمی دانم است. بوده اند و هستند آدم هایی که دوستشان دارم، صمیمانه و از ته دل. اما عشق، برای من مفهوم مبهمی است. مفهومی خیلی نزدیک به دیوانگی، خیلی نزدیک به حماقت. مفهومی که اسم قشنگی دارد، ولی راست نیست. انگار توی کتابها مانده و مرده است. اما هر چه باشد دروغ قشنگی است، برای همین هم آدم ها فراموشش نمی کنند. بال و پر زندگی را اما خوب می فهمم. اگر چه هنوز با هم کنار نیامده ایم. هنوز هم نتوانسته ام مرگ را به عنوان جذبه زندگی قبول کنم. هنوز هم زشت می بینمش. هنوز هم دلم برای مادر بزرگم تنگ می شود که آن روزهای آخر ندیدمش و بغلش نکردم. طاقچه عادت اما دقیقا همان جایی است که زندگی در حال فراموش شدن است. روال متناوب و ماشینی هر روزه. هر روز مثل دیروز. اینجا همان جایی است که زندگی گم می شود توی زمان، توی هر روز. اینجا همان جایی می شود که توی چشم به هم زدنی، روزها و سالها می گذرند و زندگی نکرده می شوی سی ساله، سی و یک ساله. می شوی نگران دیروزی که گذشته و فردایی که می آید، آرام، بی آنکه بخواهی.
این شعر سهراب گاهی مرا به فکر فرو میبرد.

هیچ نظری موجود نیست: