۱۳۹۲ مهر ۵, جمعه

شانزده

وقتی بزرگ می شوی، انگار مفهوم کلمه ها هم با مفهوم زندگی تغییر می کنند. نمی دانم این تویی که معنی حقیقی کلمه ها را یاد میگیری، یا این کلمه ها هستند که به آدم بزرگ ها سخت می گیرند. مثلا «آخر هفته» یکی از همین کلمه ها یا شاید مفاهیمی است که مفهومش برای آدم بزرگ ها ظالمانه می شود. یا حتی مفهومی مثل جشن تولد. یادم هست کوچک که بودم و تازه شمردن یاد گرفته بودم و مفهوم روز و هفته و سال را، مادرم کلی زحمت کشید تا بتواند قانعم کند که هشتم هر ماه تولد من نیست؛ که هر ماهی آذر نیست؛ که هر آدمی در هر سال فقط یک بار می تواند جشن تولد بگیرد، و من غمگین همه روزهای سال را تا هشتم آذر می شمردم. این روزها نگران به تقویم نگاه می کنم؛ انگار می ترسم مبادا زودتر آذر بشود. از سی و یک ساله شدن می ترسم. از آخر هفته ها هم می ترسم و از سرعتی که زندگی برای آدم بزرگ ها دارد. از ساعت می ترسم، که بی رحمانه می تازد، و نمی ترسد از تکرار هر روزه عدد ها.
زمان، انگار پیله ای می تند دور آدم ها. آدم بزرگ ها می ترسند. آدم بزرگ ها از همه چیز می ترسند، از آدم بزرگ های دیگر، و حتی از خودشان. آدم بزرگ ها از اینکه اعتماد کنند و فریب بخورند می ترسند. برای همین اعتماد نمی  کنند و دروغ می گویند. آدم بزرگ ها از ساعت می ترسند، از عقربه هایی که به دنبال هم می دوند. برای آدم بزرگ ها وقت زیاد نیست. آدم بزرگ ها آینده را گم می کنند، و آرزوهایشان را. کم کم، آدم بزرگ ها می مانند و امروز، بدون فردا. کمی بعد تر، فقط دیروز می ماند، بدون امروز، بدون فردا، و آدم بزرگ ها از بدون فردا شدن می ترسند.
آدم بزرگ ها از تنها شدن و تنها ماندن می ترسند. از دنیایی که پر باشد از غریبه ها، و آدم بزرگ ها حتی خودشان را هم گم کنند، و بمانند تنهای تنها.
زمان مرا می ترساند، من از آدم بزرگ شدن می ترسم ...