۱۳۹۲ تیر ۲۲, شنبه

هشت

گاهی سر در گمم. احساس میکنم گم شده ام، اما نمیدانم کجا، احساس میکنم نیستم، اینجا نیستم. مغزم فکر نمیکند. نمیتوانم به فکر کردن راضی اش کنم. نمیتوانم بخوانم، بنویسم. تمرکز میشود یک رویا ی دور در نا کجا آباد. در پس زمینه اما، انگار خبری هست. در پس زمینه فکر من، بدون حتی اطلاع من! اینجور وقتها سخت در خانه میشود مرا نگه داشت. بد اخلاق میشوم. احساس خفگی میکنم. میخواهم اینجا نباشم، و نمیتوانم. میخواهم راه بروم، ساعت ها، بی هدف، هر جا. دیوار ها آزارم میدهند. میخواهم دست از سرم بردارند، تنهایم بگذارند، میخواهم من باشم و من. گاهی اینطوری میشوم، دیوانه، سر در گم، دلتنگ. دلتنگ دخترکی که رویاهایش را گم کرده است.

هیچ نظری موجود نیست: