۱۳۹۲ دی ۲۷, جمعه

بیست و شش

فراموش کردن اصل اول یا حداقل اصل مهمی از زندگی آدمی زاد است. مادرم همیشه می گوید، اگر آدم ها فراموش کار نبودند، بچه دوم هیچ خانواده ای هرگز زاده نمی شد. حقیقت این است که فراموشی خیلی جا ها به داد آدم ها می رسد. این که آدم ها گاهی دیروز را فراموش می کنند تا فردای آرام تری داشته باشند. این که آدم ها سختی ها را فراموش می کنند تا بتوانند راه رفته را دوباره بروند، به این امید که این بار همه چیز طور دیگری باشد. یا این که آدم ها زمان را فراموش می کنند، تا از آن چه از زندگی مانده لذت ببرند، بدون دغدغه روز و ماه و سال. اما گاهی می شود که آدم ها خودشان را فراموش می کنند. می شوند برای خودشان یک هیچ چیز، یک خالی بزرگ. این می شود که از خودشان دور می شوند، و روزی می بینند که مانده اند تنهای تنها، خالی خالی. این حس این روزهای من است. حس خالی بودن. حس فاصله گرفتن از «من»، یا حداقل چیزی، کسی، که روزی من بود.