۱۳۹۲ آذر ۹, شنبه

بیست و دو

«توقع» برای من همیشه کلمه عجیبی بوده است. سالها پیش بود که یاد گرفتم راز شاد بودن و آرام زندگی کردن، همان کم کردن توقع است، آنقدر که برسد به صفر، آنقدر که در روابط اجتماعی، هر کاری را با پیش فرض یک طرفه بودن انجام بدهی و قبل از انجام هر کاری، به خودت بگویی، این کار، لطفی یک طرفه است، می گویم تا بعدا شکایت نکنی! اما اتفاق جالبی این وسط افتاده است. تاب من برای تحمل توقعات به جا و بی جای بقیه کم شده، انقدر که به صفر میل می کند. انگار بی توقعی در من یک توقع به وجود آورده: توقع بی توقع بودن دیگران! خیلی ساده است؛ من از تو چیزی نمی خواهم و در مقابل از تو می خواهم که از من چیزی نخواهی. کاری که دوست داشته باشم صد البته داوطلبانه و بی چشم داشت برایت انجام می دهم، اما کاری که دوست نداشته باشم نمی توانم بدون چشم داشت برایت انجام دهم و کار با چشم داشت هم برای کسی انجام نمی دهم، به همین سادگی!
این فلسفه اما در عمل به همین سادگی نیست! چون بر خلاف اصول تعریف شده اجتماعی است. اصول اجتماعی یعنی مجبوری مودب باشی، جایی که نمی خواهی.  چیزی را از کسی قبول کنی که نمی خواهی. جایی یا با کسی بروی که نمی خواهی. در این میان، بی توقعی من انگار برای بقیه عادی شده و حتی مقبول افتاده است. توقع بی جا که برای من از کتک خوردن دردناک تر است روی سرم می ریزد، بدون آنکه حق متوقع بودن داشته باشم!

۱۳۹۲ آذر ۵, سه‌شنبه

بیست و یک

آدم ها اشتباه می کنند و اشتباه ها گران تمام می شوند. تا اینجا را می شود فهمید و حتی بخشید. اما چیزی را که نمی شود فهمید یا بخشید این است که آدم ها اشتباه ها را تکرار می کنند. جایی خواندم که حقیقت یکی است که در هر کتابی تکرار می شود تا جا بیفتد. من فکر می کنم فقط یک اشتباه وجود دارد که آدم ها در طول تاریخ و به شکل های مختلف تکرارش کرده اند. به نظر من؛ تنها اشتباه دنیا این است که سهم خودت را در چیزی که می خواهی نبینی؛ بنشینی و صندلیت را عقب بدهی و فکر کنی اگر بخواهی بشود لابد می شود دیگر! اشتباه یعنی سهم ‍پدر و مادر و معلم و دوست و آشنا و حتی خدا را در رسیدن به چیزی که می خواهی ببینی؛ سهم خودت را نه. این طوری می شود که ممکن است به جایی برسی که جز اعتراف به اشتباه تاریخی چاره ای نداشته باشی و نه تنها تنها مقصر؛ که تنها متضرر قضیه هم خودت باشی.

۱۳۹۲ آبان ۲۲, چهارشنبه

بیست

«خانه» کلمه عجیبی است. می تواند هزار تا معنی داشته باشد. وقتی می گویی دنبال خانه میگردم؛ یعنی دنبال چهار دیوار؛ احتمالا با حمام و آشپزخانه. وقتی می گویی به خانه می روم؛ یعنی جایی که می شود کفش ها را کند و ولو شد روی مبل. وقتی اما می گویی دلم برای خانه تنگ شده است ... نمی دانم چرا این روزها؛ هر جا حرفی از خانه میشود؛ ناخواسته بغض گلویم را می گیرد.

۱۳۹۲ آبان ۲۰, دوشنبه

نوزده

سازگاری یکی از شروط اصلی بقاست. فهمیدن دلیلش هم اصلا کار سختی نیست. انسان موجودی اجتماعی است و لازمه زندگی در اجتماع هم تطبیق با محیط و با آدم ها؛ که می شود همان سازگاری. اما پیدا کردن مرزهای این سازگاری؛ چالشی است که خیلی وقت ها ذهن مرا مشغول کرده است. مثلا مرز سازگاری و ریا؛ یا دورویی. مثل مرز آشنایی و دوستی. مثلا اگر من همکارم را دوست نداشته باشم؛ همچنان ناچار به حفظ روابط دوستانه هستم. باید به تلاش او به معاشرت پاسخ بدهم؛ با اینکه ترجیح می دهم که ندهم. باید بفهمم که دشمن تراشی در محیط کار عاقلانه نیست. بهتر است به همکارت نگویی که دوستت ندارم؛ چون پر رو و بی ادبی و زیاد حرف می زنی؛ حتی اگر باشد! بدتر وقتی است که در یک محیط چند ملیتی و با آدم هایی با فرهنگ و تربیت متفاوت کار می کنی. مثلا در جایی که من از آن آمده ام؛ اگر دو نفر آشنا به هم برسند و حرفی برای گفتن نداشته باشند؛ به هم لبخند می زنند؛ یعنی که دوستیم. این روش یک اثر معکوس هم دارد؛ که اگر این آشنا به جای لبخند اخم کرد لابد از چیزی ناراحت است؛ حالا اگر همکار تو؛ که از ملیت دیگری است اتفاقا؛ تو را می بیند و لبهایش را به هم فشار می دهد یعنی چه؟‌ یعنی ناراحت است؛ از خودراضی است؛ یا طبق قانون سوم نیوتن او هم چندان علاقه ای به تو ندارد (احتمالا چون کم حرف می زنی و همیشه به مردم لبخند می زنی و به نظر او ابله و حوصله سربر می آیی). یا اگر امروز کسی سرخوش و خندان آمد و تو را به حرف گرفت؛ و فردا لبخند تو را با نگاه عاقل اندر سفیهی جواب داد؛ یعنی دیروز دیروز بود؛‌ امروز امروز است؛ یا چه؟ حالا اگر در میان این قوم یاجوج و ماجوج تو سر به بیابان بگذاری و نخواهی کسی را ببینی و با کسی حرف بزنی و لبخند الکی به کسی که دیروز با اخم از کنارت گذشته تحویل ندهی؛ یعنی آدم ناسازگاری هستی؟