«توقع» برای من همیشه کلمه عجیبی بوده است. سالها پیش بود که یاد گرفتم راز شاد بودن و آرام زندگی کردن، همان کم کردن توقع است، آنقدر که برسد به صفر، آنقدر که در روابط اجتماعی، هر کاری را با پیش فرض یک طرفه بودن انجام بدهی و قبل از انجام هر کاری، به خودت بگویی، این کار، لطفی یک طرفه است، می گویم تا بعدا شکایت نکنی! اما اتفاق جالبی این وسط افتاده است. تاب من برای تحمل توقعات به جا و بی جای بقیه کم شده، انقدر که به صفر میل می کند. انگار بی توقعی در من یک توقع به وجود آورده: توقع بی توقع بودن دیگران! خیلی ساده است؛ من از تو چیزی نمی خواهم و در مقابل از تو می خواهم که از من چیزی نخواهی. کاری که دوست داشته باشم صد البته داوطلبانه و بی چشم داشت برایت انجام می دهم، اما کاری که دوست نداشته باشم نمی توانم بدون چشم داشت برایت انجام دهم و کار با چشم داشت هم برای کسی انجام نمی دهم، به همین سادگی!
این فلسفه اما در عمل به همین سادگی نیست! چون بر خلاف اصول تعریف شده اجتماعی است. اصول اجتماعی یعنی مجبوری مودب باشی، جایی که نمی خواهی. چیزی را از کسی قبول کنی که نمی خواهی. جایی یا با کسی بروی که نمی خواهی. در این میان، بی توقعی من انگار برای بقیه عادی شده و حتی مقبول افتاده است. توقع بی جا که برای من از کتک خوردن دردناک تر است روی سرم می ریزد، بدون آنکه حق متوقع بودن داشته باشم!