۱۳۹۲ شهریور ۵, سه‌شنبه

پانزده

احساس می کنم خنگم! به همین راحتی!‌این همه سالها پشت نیمکت نشستن انگار هیچ کمکی نمی کند. احساس می کنم از خلاقیت خالی شده ام، خالی!‌ انگار نمی خواهم این بمباران علم را توی مغزم، توی زندگیم. زور زورکی صبح ها خودم را از تخت بیرون می کشم. از علم به علم پناه می برم انگار. صبحانه خورده نخورده راهی می شوم. اسم تزم را گذاشته ام زهر مار. هر روز از صبح تا شب، روزی ۱۰ ساعت از عمر من دربست در اختیار زهر مار است. انگار همه فلسفه زندگی من به این زهر مار گره خورده. بد اخلاق و عبوس عین ۱۰ ساعت را پشت صندلی قوز می کنم، و احساس می کنم خنگم! این روزها تمام من زیر سوال رفته است. تمام حیثیت حرفه ای و اعتماد به نفسی که سالها روی هم انباشته شده بوده. انگار هر کس، به سهم خودش، تلنگری می زند و می رود. من هم حیران از این همه کرامت با هم رسیده، فکر می کنم که پس اشکال کجاست؟
من از بچه گی تنبل بوده ام، حداقل نسبتا! این نسبتا از اینجا می آید که تنها برای کارهایی که دوست داشته ام تنبل نبوده ام، و طبیعتا همیشه دچار این چالش که چه کاری را دوست دارم. من همیشه از ابراز ایده های دیوانه وارم طفره رفته ام، چون می دانسته ام که رییسم خواهد گفت که اگر شدنی است، که هست، انجامش بده، و من حوصله انجام دادنش را نداشته ام. من حتی گاهی حوصله حرف زدن هم ندارم. گاهی مشکلاتم با آدم ها انقدر یک جا می ماند که یک روز، منفجر می شوم و دوستی دیرینه ای را توی یک لحظه می کوبم و رد می شوم، تنها برای اینکه قبل از نقطه انفجار حوصله حل مسالمت آمیز مشکلاتم با زبان را نداشته ام. من حتی گاهی حوصله غذا خوردن ندارم، یا ایستادن، یا حتی خوابیدن. اما گاهی ساعت ها راه می روم، ساعت ها حرافی می کنم، و ساعت ها چشم به کامپیوتر اتاق کارم می دوزم و کار می کنم. خلاصه اینکه ذاتا تنبلم، اگر چه نسبتا!
حالا سوال فلسفی که ذهن مرا مشغول می کند این است: آیا هر کس که تنبل است، خنگ است؟ جواب این سوال به این راحتی که به نظر می رسد نیست. مثل اینکه آیا سخت کوشی مساوی باهوشی است؟ قضیه این است که اگر مغزی دریایی از ایده های نو و مهیج باشد، اما نه حال حرف زدن داشته باشد، نه حوصله پیاده سازی یا مستند کردن آنچه به آن می اندیشد، در مقابل مغزی متوسط با ایده های متوسط، اما با توانایی بروز و مستند سازی، چه حرفی برای گفتن دارد؟ سوال این است که توانایی بالفعل، اگر پتانسیل بالقوه شدن نداشته باشد به چه کار می آید؟ واقعا؟!

۱۳۹۲ مرداد ۲۴, پنجشنبه

چهارده

به نظر من، سخت ترین کار دنیا این است که مشخص کنی دقیقا چه می خواهی. مخصوصا اگر زن باشی، زندگی برایت سخت تر هم می شود. زنها انگار مغز پیچیده تری دارند، و طبیعتا هر چه پیچیده تر باشی، سخت تر از آنچه درون مغزت می گذرد سر در میاوری. درنتیجه سخت تر می توانی بفهمی چه می خواهی. مشکل اینجاست که هر چقدر موضوع مهمتر باشد، سرگشتگی من بیشتر می شود، و سخت تر میتوانم بفهمم (حالا اگر آخر سر و بعد از اینهمه مجاهدت بفهمم ) که چه می خواهم. انگار درون من دو نفر زندگی می کند. یکی من، و دیگر دخترکی که بازیگوش است، و پیچیده است، و کوچک و حتی کودک است، و نمی داند چه می خواهد. دخترک بی قرار است. برایش سخت است انتخاب، تصمیم گیری. برایش سخت است فهمیدن اینکه همیشه همه چیز با هم نیست، و اگر چیزی ایده آل نیست، لزوما خیلی هم بد نیست. دخترک، دور از زمین و قوانین عاقلانه اش، همه چیز را همان طور می خواهد، که می خواهد. برایش افسانه ها روایتی هیجان انگیزند از گذشته ای که می تواند باز هم تکرار شود، و قصه های عاشقانه، راهنمای عملی به تحقق بستن رویاهایش. دخترک جایی بین واقعیت و رویا، نشسته و مرا می پاید که غرق در روزمره گی هایم، جایی روی زمین به دنبال پاسخ درست می گردم، و نمی یابم. دخترک نگاه می کند و ریز و بی صدا می خندد.

۱۳۹۲ مرداد ۱۸, جمعه

سیزده

گاهی نمیشود!  فرقی ندارد که چقدر تلاش کنی. انگار کس پر زور تر از تویی  هست که نمیخواهد بشود, و نمیشود. به همین سادگی!

۱۳۹۲ مرداد ۱۶, چهارشنبه

دوازده

زمان چیز غریبی است. گاهی ده سال، چشم به هم زدنی به نظر می آید و گاهی چند روز، عمری. برای من همیشه فکر کردن به زمان و گذرش چالش برانگیز بوده است. راستش را بخواهید، گاهی حتی احساس میکنم در زمان گم شده ام. فراموش میکنم مثلا که چند ساله ام. گاهی فکر میکنم نکند ناگاه ٤٠ ساله شده ام، بی آنکه خودم متوجه باشم. گاهی هم نگرانم، چون فراموش کرده ام که تکالیف مدرسه ام را انجام داده ام یا نه. وقتی به پای حساب سالها و ماهها میرسد، از این هم بدتر میشود. مثلا ناگهان متوجه میشوم که ٣٠ ساله ام. به همین راحتی. دو سه بار حساب و کتاب میکنم و میبینم که اشتباه نمیکنم. بعد دو سه بار هم حساب و کتاب میکنم که مثلا چند سال است که در این شهر زندگی میکنم. حساب میکنم و میشود چیزی نزدیک به سه سال. بعد ٣ را از ٣٠ کم میکنم و میشود ٢٧. و اینجا سرم به دوران میافتد. من روزی ٢٧ ساله بوده ام، و اینجا بوده ام. روزی که به خاطرش نمیآورم، و روزی ٣٠ ساله شده ، بی آنکه بفهمم. و سه سال از آن روز گذشته است. و من همانقدر اینجا غریبم که سه سال پیش. راستی کی این سه سال گذشت؟ کی ٢٧ ساله بودم، و کی ٣٠ ساله شدم؟

۱۳۹۲ مرداد ۱۳, یکشنبه

یازده

شاید خیلی ها فکر کنند که دیکتاتوری در ایران از بخت بد ملت است. شاید خیلی ها فکر کنند که با رفتن حکومت مذهبی و به عبارتی دیکتاتور، دیکتاتوری هم از ایران خواهد رفت. من اما جور دیگری می اندیشم. به نظر من، هر ایرانی دیکتاتوری را از کودکی می آموزد، در مدرسه، در خانه. بچه خوب بچه ای است که هر چه مادرش می گوید بگوید چشم. در یک خانواده ایرانی، پدر و مادرها هرگز اشتباه نمی کنند، و همیشه از بچه ها بهتر می فهمند. «چون من می گویم» شاید پاسخی باشد که خیلی از ما در کودکی از پدر و مادرمان شنیده باشیم. کودک ایرانی (یا حداقل خیلی از کودکان ایرانی) با دیکتاتوری از کودکی آشنا می شوند و میاموزند که دیکتاتور کوچکی را در درون خود بپرورانند. در فرهنگ ایرانی، حداقل فرهنگی که من از کودکی آموخته ام، مشکل این نیست که رهبر پدر ملت است، مشکل این است که پدر خوبی نیست، و این ریشه دیکتاتوری در ایران است، به گمان من.