۱۳۹۴ فروردین ۳۱, دوشنبه

چهل و دو

هر چه بزرگ تر می شوم، با مفهوم ریشه آشنا تر می شوم. کوچکتر که بودم، این کلمه برایم خسته کننده بود. نمی فهمیدمش.اما شاید مفهوم ریشه را وقتی می توانیم درک کنیم که با آدم های بی ریشه رو به رو  شویم. من شخصا نمی توانم بگویم بی ریشه گی چیز خوب یا بدی است. بدون ریشه می شود با وزش هر بادی به گوشه ای رفت. تعلقی به جایی نداری که غصه ماندن را بخوری و حسرت رفتن را. به تکانی کنده می شوی و پر می زنی. از طرف دیگر، با ریشه نمی شود خیلی تکان خورد. اگر تصمیم بگیری تکان بخوری عذاب می کشی. روح و روانت دو نیمه می شود تا روزی که به ریشه هایت برگردی و به آرامش برسی. آرامش، گمشده همه آدم هایی است که از ریشه هایشان دور مانده اند. اما از طرف دیگر، برای من، فرق انسان بی ریشه و با ریشه مثل فرق میان انسان نفهم و انسان فهمیده است. آدم هایی که می فهمند عذاب می کشند و نفهم ها شاد و سرخوش از زندگی لذت می برند. اما چه کسی می تواند بگوید که نفهمی را ترجیح می دهد، چون احمق ها خوشحال ترند؟‌ 
این روزها ناگزیر به معاشرت با آدم های بی ریشه ای هستم که دوستشان ندارم. اما نمی دانم بی ریشه گی شان است که آزارم می دهد، یا به سرخوشی شان حسادت می کنم! 

۱۳۹۳ اسفند ۱۸, دوشنبه

چهل و یک

قصه عجیبی است زندگی. گاهی نگاه می کنی به عقب، به جلو، و می بینی چقدر روزهای مثل هم. نگاه می کنی و میبینی چقدر وقت هست. می شود همه کاری را سر فرصت و با صبر و حوصله انجام داد. مردم جایی که من هستم، تعطیلاتشان را از یک سال قبل برنامه ریزی می کنند، ازدواج و خانواده که جای خود. گاهی آدم هایی را میبینی که تا سال ها زندگیشان را لحظه به لحظه برنامه ریزی کرده اند، و البته ریال به ریال، و فکر می کنی چرا که نه. روزها می گذرند و البته بعد از امروز فرداست. این میان، گاهی فراموش می کنیم که ناگهان ممکن است دیر باشد برای همه چیز. از حادثه حرف نمی زنم. اینکه ناگهان کسی نگاهت کند و بگوید، سه ماه وقت داری، یا ۶ ماه، یا نمی دانم، هرقدری که بدانی بعد از آن دیگر فردایی نیست. با خودم می گویم کسی که شنونده است، چه باید بکند؟‌ منطقی باشد و بگوید فرصت کم است و کار زیاد، و برود سراغ هر چه که تا آن روز برایش وقت نداشته؟‌ یا شروع کند به جنگ برای نگه داشتن پرنده ای که بال بال می زند برای پر کشیدن و رفتن؟

۱۳۹۳ بهمن ۱۰, جمعه

چهل

بچگی ها هنوز خوب یادم هست، لحظه به لحظه. مگر می شود بچگی ها را فراموش کرد؟ کوچک که بودیم، زندگی بازی بود که اگرچه بالا و پایین داشت، همیشه تنها تو برنده بودی. اشتباه ها ارزان تمام می شد و آخر کار، همیشه آغوش مادر بود و دستهایش که اشک هایت را پاک می کرد و سرت را روی پاهایش می گذاشت و موهایت را نوازش می کرد. 
بچگی ها زندگی رنگی بود. آخر هر اشتباهی، پدر بود که با مهربانی می گفت که اشکالی ندارد، مهم این است که درست را یاد گرفته باشی، اگر نه که آدم ها همه اشتباه می کنند. 
بچه گی با آدم هایی می گذشت که جز از محبت چیزی نمی دانستند و این من بودم که عشق را لحظه به لحظه می چشیدم. محبت نابی که در کودکی مثل هوا همیشه در دسترس بود دیگر هرگز در بزرگسالی مگر در کنار پدر و مادرم، قهرمانان همیشگی زندگیم، در کنار کسی پیدا نکردم. دنیای آدم بزرگ ها انگار دنیای من نیست، هرگز هم نبوده است. دنیایی که پر است از آدم های غریبه ای که ناگزیری از دیدنشان و محکوم به تظاهر به دوست داشتنشان.
وقتی زن باشی، بزرگسالی هنوز سخت تر هم می شود. کوچکتر که بودم، فکر می کردم که چرا زن ها خودشان را در بچه هایشان خلاصه می کنند. چرا محدود می شوند به موجودات کوچک و دوست داشتنی که می دانند که ماندنی نیستند، امانتند. روزی بی خبر میروند و مادر ها می مانند تنها. امروز که بزرگتر شده ام، به اجبار زندگی، فهمیده ام که بچه ها تنها راه فرار زن ها می شوند از بزرگسالی. تنها گریزشان به کودکی رنگی. زن ها  آن چه را که از داشتنش، از آن روز که بزرگ شده اند، محروم شده اند به بچه هایشان می دهند تا کودکی آن ها را مثل کودکی خودشان رنگی کنند، تا فراموش نکنند محبت بدون مرز را، عشق را. زن ها برای عشق ورزیدن زاییده می شوند. یاد می گیرند که راز زندگی آرام، سکوت است. از کودکی می آموزند، مرد موجود خودخواهی است. تمجید را دوست دارد. همیشه حق با اوست. باید در دست هایت رامش کنی. این ها را مادر به دخترش یاد می دهد. معلم اما فراموش می کند یادآوری کند که تا رام نشوی، نمی توانی رام کنی. یادش می رود بگوید در زندگی، این زن است که سنگ زیر آسیاست. سنگینی زندگی را به دوش می کشد، اما وانمود می کند که این مرد است که سکان زندگی در دستش است. زن می شود همسر، می شود مادر، می شود همکار. هر کس تکه ای برای خودش می خواهد. تا روزی که از زن و هویتش، ظاهرا، هیچ نماند. زن اما زیرکی می کند. خودش را در بچه هایش پنهان می کند تا مرد نداند، نفهمد که زن هرگز تغییر نکرده، تنها تظاهر کرده به ایده آل مرد بودن. 
گاهی فکر می کنم، محبت مادری حیله خداست برای رام کردن زن ها، که مردها را قبول کنند و به ناچار، دوست داشته باشند. هرچه باشد، بدون مرد ها نمی شود مادر شد!
دلم برای پدر و مادرم تنگ شده است. روزی که هوای پرزدن، چشم هایم را بست و مرا به این گوشه دنیا کشاند، تنهای تنها، نمی دانستم چقدر به آغوش گرم مادر و دست های مهربان پدر محتاجم ...

۱۳۹۳ بهمن ۳, جمعه

سی و نه

آدم هاي بدبخت آدم هايي نيستند كه پول ندارند! از نظر من، پول به تنهايي هرگز نمي تواند معياري باشد، براي سنجش هيچ چيز. پول اما مي تواند ابزار باشد براي سنجش خيلي از معيارها. بدبختي مي تواند يكي از اين معيارها باشد. براي من، يكي از علايم بيماري مهلك بدبختي فقدان عزت نفس است. علامت ديگرش جهل است. عزت نفس بي نيازي مي آورد. چنين آدمي را نمي شود خريد، يا حداقل به اين راحتي ها نمي شود خريد. جهل اما چيز ديگري است. خودش به تنهايي مرض كاملي است. اولين علامتش هم انكار است. سندرم من هرگز اشتباه نمي كنم، هميشه ديگران احمقند و دنيا لياقت مرا ندارد از علايم ديگرش است.
رفتار آدم ها هميشه براي من جالب بوده است. اينكه در مقابل هر چيز چگونه عكس العمل نشان مي دهند. چه چيزي حس احترامشان را برمي انگيزد. از همه جالبتر برايم آدم هايي هستند كه به پول احترام مي گذارند. اين آدم ها براي من موجودات ضعيفي هستند كه امنيت و قدرت را در پول مي دانند. آدم هايي كه نمي شود برايشان احترام قايل شد.
اين روزها، از بد روزگار، سروكارم با كسي است سر خورده با تمام علايم مرض بدبختي. كسي كه در زندگي، حداقل با منطق ناكامل من، جز اشتباه هيچ نكرده. با جهل زيسته (كه مفهومش با زندگي هزار بار متفاوت است) و حالا در روز گار پيري با جهل و نخوتش تنها بار اضافه اي است براي دنياي آدم هايي كه تلاش مي كنند بدبختي پدرشان را توجيه كنند. هوس هاي هر روزه اش را با اكراه برآورده مي كنند و به نسبت پولي كه به حسابش مي ريزند از او احترام مي خرند.
كسي كه من، به ناچار، مي شناسمش، در دنياي خياليش خود را پادشاه ميبيند. در اوج حماقت خود را فهميده و روشنفكر ميداند. نخوت را غرور و ترحم را توجه ترجمه مي كند.
هر بار كه مي بينمش، با خودم فكر مي كنم، چه چيز مي تواند آدم ها را چنين بدبخت كند؟ جهل ارثي است يا اكتسابي؟ مي ترسم از اين كه روزي انقدر جاهل باشم كه اين را نفهمم. اين آدم، همه وجود دخترك كوچك درون من را پر از ترس مي كند، ترس از آينده. ترس از شبيه او بودن. ترس از ذاتا محتاج بودن، وقتي مي شود بي نياز بود. ترس از طفيلي بودن، سربار بودن، بيهوده بودن. در يك كلام ترس از بدبخت بودن. اين آدم و دنيايي كه به ناچار من را در كنار او قرار داده، من را مي ترساند!