بچه ها، معادلات زندگی را انگار به هم می زنند. مجبورت می کنند یک بار دیگر در فکر و ذهنت کنکاش کنی، درست و غلط را دوباره و چند باره تحلیل کنی و این بار متغیرهای جدیدی در تمام معادلاتت وارد کنی. صحبت از انسان جدیدی است که باید بزرگ شود، زندگی کند، ببالد و قد بکشد و وقتی تو در زیر خروارها خاک آرام می گیری، او باشد و چرخ هستی را به جلو ببرد. انسان جدیدی که باید از تو بهتر باشد، تا دنیا قدمی به جلو برود، نه گامی به عقب.
بارها خوانده و شنیده ام که نسل ما نسل سوخته است. نسلی که باید شلوارش را در ورودی مدرسه بالا می زد که مبادا جورابش رنگی باشد. در مدرسه هایی درس می خواند که در آن رنگ حرام بود، موسیقی حرام بود، حتی لی لی کشیدن در حیاط مدرسه حرام بود. دخترک های کوچکی که با مقنعه هایی به قد تمام بالا تنه شان و مانتوهایی که باید تا می توانست بلند می بود امروز هر کدام در گوشه ای از دنیا به عقب نگاه می کنند، خودشان را با دخترک های مو بور و سرخوش کنار دستشان مقایسه می کنند ، و برای کودکی از دست رفته شان آه می کشند. من اما این روزها مادر می شوم. مادر همه مسوولیت است. انگار نسخه تکامل یافته زن باشد. زنی که تا دیروز تمام بار مسوولیت زندگی را بر شانه هایش حمل می کرد، امروز بار نسل آینده را هم قرار است به دوش بکشد. دخترک من، می تواند موهایش را گوشی کند، روبان رنگی ببندد و بلوز و دامن فرم مدرسه اش را بپوشد و صبح به صبح به مدرسه برود. بتواند بخواند، برقصد و کودکی و نوجوانی کند بدون آنکه بداند سرزمینی هست که در آن دخترها بلند نمی خندند. دخترک من که حتما موهای مشکی و پوست سبزه خواهد داشت می تواند اینجا بماند، فارسی را با لهجه حرف بزند، خواندن و نوشتن به زبان مادریش برایش کابوس باشد و دغدغه های نوجوانیش دوست بودن با خوش تیپ ترین پسر مدرسه یا داشتن جدید ترین آلبوم فلان خواننده محبوب باشد. شاید هرگز نتواند سعدی بخواند، اخوان را نشناسد، و گوته را به حافظ ترجیح بدهد. شاید به جای در به در در خیابان انقلاب به دنبال نسخه ممنوع شده نارسیس و گلدموند گشتن، نسخه اصلش را، سانسور نشده، از مادرش هدیه بگیرد و نخواهد بخواند. شاید هرگز خیابان ۱۶ آذر را نبیند، در آن قدم نزند و نداند که این خیابان، چه روزهای سختی را به خود دیده است. دخترک من می تواند شاد و بی غم زندگی کند، اما به جای تاریخ معاصر ایران در مدرسه درباره اتحاد اروپا خواهد خواند و به جای مصدق و امیرکبیر، هلموت اشمیت و گاریبالدی را خواهد شناخت و به جای خواندن دنیای سخن، مجلات زرد اروپایی را ورق خواهد زد و از موسیقی آلمانی و انگلیسی بیشتر از شجریان و گروه مستان لذت خواهد برد. دخترک من می تواند شاد، ولی بی ریشه رشد کند، قد بکشد و زندگی کند. اما هرگز جریان روشن فکری را نخواهد شناخت، برای آنچه می خواهد نخواهد جنگید و مبارزه را نخواهد آموخت. از خودم می پرسم، کدام بهتر است، در مدرسه هایی که زیر نظر حوزه علمیه قم اداره می شود درس خواند و جنگ برای زندگی را آموخت و ریشه دواند در خاکی که باید بیاموزی دوستش داشته باشی و برای آبادیش بجنگی، یا بزرگ شدن در سرزمینی که هزاران کیلومتر با آنجا که باید خانه باشد فاصله دارد، سرزمینی که در آن می شود شاد و آرام زندگی کرد، اما شاید هرگز نشود ریشه دواند.