بچگی ها هنوز خوب یادم هست، لحظه به لحظه. مگر می شود بچگی ها را فراموش کرد؟ کوچک که بودیم، زندگی بازی بود که اگرچه بالا و پایین داشت، همیشه تنها تو برنده بودی. اشتباه ها ارزان تمام می شد و آخر کار، همیشه آغوش مادر بود و دستهایش که اشک هایت را پاک می کرد و سرت را روی پاهایش می گذاشت و موهایت را نوازش می کرد.
بچگی ها زندگی رنگی بود. آخر هر اشتباهی، پدر بود که با مهربانی می گفت که اشکالی ندارد، مهم این است که درست را یاد گرفته باشی، اگر نه که آدم ها همه اشتباه می کنند.
بچه گی با آدم هایی می گذشت که جز از محبت چیزی نمی دانستند و این من بودم که عشق را لحظه به لحظه می چشیدم. محبت نابی که در کودکی مثل هوا همیشه در دسترس بود دیگر هرگز در بزرگسالی مگر در کنار پدر و مادرم، قهرمانان همیشگی زندگیم، در کنار کسی پیدا نکردم. دنیای آدم بزرگ ها انگار دنیای من نیست، هرگز هم نبوده است. دنیایی که پر است از آدم های غریبه ای که ناگزیری از دیدنشان و محکوم به تظاهر به دوست داشتنشان.
وقتی زن باشی، بزرگسالی هنوز سخت تر هم می شود. کوچکتر که بودم، فکر می کردم که چرا زن ها خودشان را در بچه هایشان خلاصه می کنند. چرا محدود می شوند به موجودات کوچک و دوست داشتنی که می دانند که ماندنی نیستند، امانتند. روزی بی خبر میروند و مادر ها می مانند تنها. امروز که بزرگتر شده ام، به اجبار زندگی، فهمیده ام که بچه ها تنها راه فرار زن ها می شوند از بزرگسالی. تنها گریزشان به کودکی رنگی. زن ها آن چه را که از داشتنش، از آن روز که بزرگ شده اند، محروم شده اند به بچه هایشان می دهند تا کودکی آن ها را مثل کودکی خودشان رنگی کنند، تا فراموش نکنند محبت بدون مرز را، عشق را. زن ها برای عشق ورزیدن زاییده می شوند. یاد می گیرند که راز زندگی آرام، سکوت است. از کودکی می آموزند، مرد موجود خودخواهی است. تمجید را دوست دارد. همیشه حق با اوست. باید در دست هایت رامش کنی. این ها را مادر به دخترش یاد می دهد. معلم اما فراموش می کند یادآوری کند که تا رام نشوی، نمی توانی رام کنی. یادش می رود بگوید در زندگی، این زن است که سنگ زیر آسیاست. سنگینی زندگی را به دوش می کشد، اما وانمود می کند که این مرد است که سکان زندگی در دستش است. زن می شود همسر، می شود مادر، می شود همکار. هر کس تکه ای برای خودش می خواهد. تا روزی که از زن و هویتش، ظاهرا، هیچ نماند. زن اما زیرکی می کند. خودش را در بچه هایش پنهان می کند تا مرد نداند، نفهمد که زن هرگز تغییر نکرده، تنها تظاهر کرده به ایده آل مرد بودن.
گاهی فکر می کنم، محبت مادری حیله خداست برای رام کردن زن ها، که مردها را قبول کنند و به ناچار، دوست داشته باشند. هرچه باشد، بدون مرد ها نمی شود مادر شد!
دلم برای پدر و مادرم تنگ شده است. روزی که هوای پرزدن، چشم هایم را بست و مرا به این گوشه دنیا کشاند، تنهای تنها، نمی دانستم چقدر به آغوش گرم مادر و دست های مهربان پدر محتاجم ...