سازگاری یکی از شروط اصلی بقاست. فهمیدن دلیلش هم اصلا کار سختی نیست. انسان موجودی اجتماعی است و لازمه زندگی در اجتماع هم تطبیق با محیط و با آدم ها؛ که می شود همان سازگاری. اما پیدا کردن مرزهای این سازگاری؛ چالشی است که خیلی وقت ها ذهن مرا مشغول کرده است. مثلا مرز سازگاری و ریا؛ یا دورویی. مثل مرز آشنایی و دوستی. مثلا اگر من همکارم را دوست نداشته باشم؛ همچنان ناچار به حفظ روابط دوستانه هستم. باید به تلاش او به معاشرت پاسخ بدهم؛ با اینکه ترجیح می دهم که ندهم. باید بفهمم که دشمن تراشی در محیط کار عاقلانه نیست. بهتر است به همکارت نگویی که دوستت ندارم؛ چون پر رو و بی ادبی و زیاد حرف می زنی؛ حتی اگر باشد! بدتر وقتی است که در یک محیط چند ملیتی و با آدم هایی با فرهنگ و تربیت متفاوت کار می کنی. مثلا در جایی که من از آن آمده ام؛ اگر دو نفر آشنا به هم برسند و حرفی برای گفتن نداشته باشند؛ به هم لبخند می زنند؛ یعنی که دوستیم. این روش یک اثر معکوس هم دارد؛ که اگر این آشنا به جای لبخند اخم کرد لابد از چیزی ناراحت است؛ حالا اگر همکار تو؛ که از ملیت دیگری است اتفاقا؛ تو را می بیند و لبهایش را به هم فشار می دهد یعنی چه؟ یعنی ناراحت است؛ از خودراضی است؛ یا طبق قانون سوم نیوتن او هم چندان علاقه ای به تو ندارد (احتمالا چون کم حرف می زنی و همیشه به مردم لبخند می زنی و به نظر او ابله و حوصله سربر می آیی). یا اگر امروز کسی سرخوش و خندان آمد و تو را به حرف گرفت؛ و فردا لبخند تو را با نگاه عاقل اندر سفیهی جواب داد؛ یعنی دیروز دیروز بود؛ امروز امروز است؛ یا چه؟ حالا اگر در میان این قوم یاجوج و ماجوج تو سر به بیابان بگذاری و نخواهی کسی را ببینی و با کسی حرف بزنی و لبخند الکی به کسی که دیروز با اخم از کنارت گذشته تحویل ندهی؛ یعنی آدم ناسازگاری هستی؟
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر