احساس می کنم آرامش را جایی گم کرده ام. اصلا انگار فراموش کرده ام با خودم بیارمش اینجا. شاید خانه جا مانده باشد؛ شاید. خیلی حس بدی است که بدانی چیزی را زمانی داشته ای. اما حالا که احتیاجش داری پیدایش نمی کنی. کلا هم آرامش چیز غریبی است. یک اعتماد است به آینده ای که می دانی حتما خوب است. یک اعتماد است به آدم ها که می دانی هستند. که تنهایت نمی گذارند و تنها نمی مانی. آرامش ایمان است به خدایی است که می دانی هست؛ حتی اگر همه دنیا بگویند که نیست. خدایی که می دانی تو را دوست دارد و مهربان است و قوی است. و من گمش کرده ام؛ و هر چه می گردم پیدایش نمی کنم؛ آرامش را؛ اعتماد را؛ آدم ها را؛ خدا را اما نه! می دانم که هست؛ و مهربان است؛ و قوی است؛ و مرا دوست دارد. یعنی کافی است؟
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر