۱۳۹۲ مرداد ۶, یکشنبه

ده

از بین همه قفس هایی که آدم ها دور دیگری می کشند، من قفس محبت را تنگ ترین، و در عین حال محکم ترین می دانم. فرار کردن از هر قفس دیگری خیلی سخت نیست. کافی است مشت هایت را گره کنی و فریاد بزنی که نمی توانند با من این کار را بکنند. با قفس محبت اما نمی شود این کار را کرد. نمی توانی مشت هایت را گره کنی و فریاد بزنی: نمی توانی دوستم داشته باشی. عاشق ها اجازه نمی گیرند. ناخواسته عاشق می شوند و ناخواسته به زنجیرت می کشند و در قفست می کنند؛ بعد هر چه دست و پا بزنی دیگر خیلی دیر است. راه رفته را سخت می شود برگشت .

۱۳۹۲ تیر ۲۲, شنبه

نه

The hardest thing in the world, I have discovered, is to try to love. To put effort and hope it one day becomes as you dreamed. Love, in my opinion, should be self-expressing. It doesn't need to be discovered, it shouts around, and forces you to accept it, to face it. It is not a decision, it is the "unavoidable". 
 

هشت

گاهی سر در گمم. احساس میکنم گم شده ام، اما نمیدانم کجا، احساس میکنم نیستم، اینجا نیستم. مغزم فکر نمیکند. نمیتوانم به فکر کردن راضی اش کنم. نمیتوانم بخوانم، بنویسم. تمرکز میشود یک رویا ی دور در نا کجا آباد. در پس زمینه اما، انگار خبری هست. در پس زمینه فکر من، بدون حتی اطلاع من! اینجور وقتها سخت در خانه میشود مرا نگه داشت. بد اخلاق میشوم. احساس خفگی میکنم. میخواهم اینجا نباشم، و نمیتوانم. میخواهم راه بروم، ساعت ها، بی هدف، هر جا. دیوار ها آزارم میدهند. میخواهم دست از سرم بردارند، تنهایم بگذارند، میخواهم من باشم و من. گاهی اینطوری میشوم، دیوانه، سر در گم، دلتنگ. دلتنگ دخترکی که رویاهایش را گم کرده است.

۱۳۹۲ تیر ۲۰, پنجشنبه

هفت

هوای ابری و کوه کار. من و تردید هایم. با خودم حرف میزنم. از سر دیوانگی نیست، حداقل من فکر میکنم که نیست. بیشتر شاید از سر تنهاییست، حداقل من اینطور فکر میکنم. تازگیها فهمیده ام که تنهایی بیرون ما نیست، درون ماست. فرقی نمیکند کسی کنارت باشد یا نباشد. تنهایی از درون به بیرون میرسد و آدمهای اطراف را میترسند انگار که روی لباست نوشته باشد: در محفل خود راه ماده همچو منی  را. درست شبیه خوشحالی. خوشحالی هم از درون به بیرون میرسد، حداقل نتیجه تحقیقات و تاملات من این را میگوید. اگر آدمی شادی را توی قلبش پیدا نکند بعید میدانم بیرون از قلبش بتواند چیزی پیدا کند. همه این کشفیات از اینجا آمده که یک روز ابری، درست مثل  امروز، من حقیقت غم انگیزی را کشف کردم، که من شاد نیستم! و نه که نخواهم شاد باشم، که نمیتوانم. و بعد به همه آدم های شاد حسودی کردم. به همه کسانی که میتوانند به هر جک بی مزه ای  بخندند ، که میتوانند تا خرخره شراب بخورند و مست  کنند و دیوانگی کنند و شب که خانه میایند با خودشان فکر کنند که عجب خوش گذشت. فکر کردم شاید از مستی ست، اما بیفایده! من که مست باشم (حالا اگر اصلا به این راحتی ها باشد) میزنم به کوچه کافکا و هدایت و میشوم ناراضی از زندگی و دنیا و بشریت! یعنی که نه تنها مشکلی حال نمیشود، که غم انگیز تر هم میشود . خلاصه که مستی مشکلی از من دوا نمیکند. بعد  هر چی فکر کردم که آخرین باری که خیلی خوش گذشت کی بود چیزی یادم نیامد. نیامد. میروم با ١٠ نفر که با هم میگویند و میخندند یک جا مینشینم و نه تنها نمیخندم، که فکر هم میکنم که اینها به چه چیزی میخندند. آخر نمیشود که همه مردم دنیا سرسری و سطحی و الکی خوش باشند و من این وسط شده باشم طائر شکسته پر آسمانی! خلاصه که شده ام آدم تنهای ناشادی که نمیخواهد چیزی باشد که هست، و نمیداند چه میخواهد باشد. اینطوریست حال و هوای این روزهای من.

۱۳۹۲ تیر ۱۹, چهارشنبه

شش

کجا آرزوهایم را جا گذاشتم؟ و پروانه های بال طلایی ام را؟

۱۳۹۲ تیر ۱۳, پنجشنبه

پنج

Is it too heavy, or am I too weak?