به نظر من، سخت ترین کار دنیا این است که مشخص کنی دقیقا چه می خواهی. مخصوصا اگر زن باشی، زندگی برایت سخت تر هم می شود. زنها انگار مغز پیچیده تری دارند، و طبیعتا هر چه پیچیده تر باشی، سخت تر از آنچه درون مغزت می گذرد سر در میاوری. درنتیجه سخت تر می توانی بفهمی چه می خواهی. مشکل اینجاست که هر چقدر موضوع مهمتر باشد، سرگشتگی من بیشتر می شود، و سخت تر میتوانم بفهمم (حالا اگر آخر سر و بعد از اینهمه مجاهدت بفهمم ) که چه می خواهم. انگار درون من دو نفر زندگی می کند. یکی من، و دیگر دخترکی که بازیگوش است، و پیچیده است، و کوچک و حتی کودک است، و نمی داند چه می خواهد. دخترک بی قرار است. برایش سخت است انتخاب، تصمیم گیری. برایش سخت است فهمیدن اینکه همیشه همه چیز با هم نیست، و اگر چیزی ایده آل نیست، لزوما خیلی هم بد نیست. دخترک، دور از زمین و قوانین عاقلانه اش، همه چیز را همان طور می خواهد، که می خواهد. برایش افسانه ها روایتی هیجان انگیزند از گذشته ای که می تواند باز هم تکرار شود، و قصه های عاشقانه، راهنمای عملی به تحقق بستن رویاهایش. دخترک جایی بین واقعیت و رویا، نشسته و مرا می پاید که غرق در روزمره گی هایم، جایی روی زمین به دنبال پاسخ درست می گردم، و نمی یابم. دخترک نگاه می کند و ریز و بی صدا می خندد.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر