خیلی سخت است، خیلی زیاد. گذشتن از همه آن چه به آن احساس تعلق می کنی. گذشتن از همه آن هایی که دوستشان داری، و حتی همه آن هایی که دوستشان نداری. دل کندن از همه آن چه سال ها با آن بزرگ شده ای و به آن خو کرده ای، و بعد، پرت کردن خودت در دنیای ناشناخته ها، جایی که هیچ چیز نشانی از آشنایی ندارد. روزهای اول خیلی سخت نیست، فکر میکنی دنیا، پر است از همه چیزهایی که تو فرصت تجربه کردنش را نداشته ای، اما کمی بعد، وقتی از پرسه زدن در خیابان های شهر و دیدن آدم هایی که حتی زبانشان برای تو غریبه است، خسته شدی، وقتی ساختمان های قدیمی و عظیم شهر برای تو تنها شدند ساختمان هایی از سنگ و گچ و فکر کردی که اینجا، اگر چه زیباست، اما برای تو نیست، و هرگز برای تو نخواهد شد، وتو، تنها، تنهای تنها، باید زندگی را از نو بیاموزی، آن وقت است که دلت دست های بزرگ و قوی پدر را می خواهد تا در آغوشت بگیرد و آغوش گرم مادر را تا بغض هایت را فرونشاند!