احساس می کنم خنگم! به همین راحتی!این همه سالها پشت نیمکت نشستن انگار هیچ کمکی نمی کند. احساس می کنم از خلاقیت خالی شده ام، خالی! انگار نمی خواهم این بمباران علم را توی مغزم، توی زندگیم. زور زورکی صبح ها خودم را از تخت بیرون می کشم. از علم به علم پناه می برم انگار. صبحانه خورده نخورده راهی می شوم. اسم تزم را گذاشته ام زهر مار. هر روز از صبح تا شب، روزی ۱۰ ساعت از عمر من دربست در اختیار زهر مار است. انگار همه فلسفه زندگی من به این زهر مار گره خورده. بد اخلاق و عبوس عین ۱۰ ساعت را پشت صندلی قوز می کنم، و احساس می کنم خنگم! این روزها تمام من زیر سوال رفته است. تمام حیثیت حرفه ای و اعتماد به نفسی که سالها روی هم انباشته شده بوده. انگار هر کس، به سهم خودش، تلنگری می زند و می رود. من هم حیران از این همه کرامت با هم رسیده، فکر می کنم که پس اشکال کجاست؟
من از بچه گی تنبل بوده ام، حداقل نسبتا! این نسبتا از اینجا می آید که تنها برای کارهایی که دوست داشته ام تنبل نبوده ام، و طبیعتا همیشه دچار این چالش که چه کاری را دوست دارم. من همیشه از ابراز ایده های دیوانه وارم طفره رفته ام، چون می دانسته ام که رییسم خواهد گفت که اگر شدنی است، که هست، انجامش بده، و من حوصله انجام دادنش را نداشته ام. من حتی گاهی حوصله حرف زدن هم ندارم. گاهی مشکلاتم با آدم ها انقدر یک جا می ماند که یک روز، منفجر می شوم و دوستی دیرینه ای را توی یک لحظه می کوبم و رد می شوم، تنها برای اینکه قبل از نقطه انفجار حوصله حل مسالمت آمیز مشکلاتم با زبان را نداشته ام. من حتی گاهی حوصله غذا خوردن ندارم، یا ایستادن، یا حتی خوابیدن. اما گاهی ساعت ها راه می روم، ساعت ها حرافی می کنم، و ساعت ها چشم به کامپیوتر اتاق کارم می دوزم و کار می کنم. خلاصه اینکه ذاتا تنبلم، اگر چه نسبتا!
حالا سوال فلسفی که ذهن مرا مشغول می کند این است: آیا هر کس که تنبل است، خنگ است؟ جواب این سوال به این راحتی که به نظر می رسد نیست. مثل اینکه آیا سخت کوشی مساوی باهوشی است؟ قضیه این است که اگر مغزی دریایی از ایده های نو و مهیج باشد، اما نه حال حرف زدن داشته باشد، نه حوصله پیاده سازی یا مستند کردن آنچه به آن می اندیشد، در مقابل مغزی متوسط با ایده های متوسط، اما با توانایی بروز و مستند سازی، چه حرفی برای گفتن دارد؟ سوال این است که توانایی بالفعل، اگر پتانسیل بالقوه شدن نداشته باشد به چه کار می آید؟ واقعا؟!
من از بچه گی تنبل بوده ام، حداقل نسبتا! این نسبتا از اینجا می آید که تنها برای کارهایی که دوست داشته ام تنبل نبوده ام، و طبیعتا همیشه دچار این چالش که چه کاری را دوست دارم. من همیشه از ابراز ایده های دیوانه وارم طفره رفته ام، چون می دانسته ام که رییسم خواهد گفت که اگر شدنی است، که هست، انجامش بده، و من حوصله انجام دادنش را نداشته ام. من حتی گاهی حوصله حرف زدن هم ندارم. گاهی مشکلاتم با آدم ها انقدر یک جا می ماند که یک روز، منفجر می شوم و دوستی دیرینه ای را توی یک لحظه می کوبم و رد می شوم، تنها برای اینکه قبل از نقطه انفجار حوصله حل مسالمت آمیز مشکلاتم با زبان را نداشته ام. من حتی گاهی حوصله غذا خوردن ندارم، یا ایستادن، یا حتی خوابیدن. اما گاهی ساعت ها راه می روم، ساعت ها حرافی می کنم، و ساعت ها چشم به کامپیوتر اتاق کارم می دوزم و کار می کنم. خلاصه اینکه ذاتا تنبلم، اگر چه نسبتا!
حالا سوال فلسفی که ذهن مرا مشغول می کند این است: آیا هر کس که تنبل است، خنگ است؟ جواب این سوال به این راحتی که به نظر می رسد نیست. مثل اینکه آیا سخت کوشی مساوی باهوشی است؟ قضیه این است که اگر مغزی دریایی از ایده های نو و مهیج باشد، اما نه حال حرف زدن داشته باشد، نه حوصله پیاده سازی یا مستند کردن آنچه به آن می اندیشد، در مقابل مغزی متوسط با ایده های متوسط، اما با توانایی بروز و مستند سازی، چه حرفی برای گفتن دارد؟ سوال این است که توانایی بالفعل، اگر پتانسیل بالقوه شدن نداشته باشد به چه کار می آید؟ واقعا؟!
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر