از دست دادن، قانون نانوشته زندگی است. حقیقتی که از کودکی گریبان انسان را می گیرد و نهایتا پایان انسان را رقم می زند. آنچه از دست میرود می تواند چیزی باشد، یا کسی. من همیشه فکر کرده ام آدم هایی که می روند، به هر دلیل، بخشی از ما را با خودشان می برند. گاهی آدم ها ناخواسته می روند. دوست دارند بمانند، اما زندگی مجالشان نمی دهد. گاهی اما آدم ها می روند، چون دیگر نمی خواهند باشند. آدم هایی که می روند، تصمیم می گیرند کسی را از دست بدهند. کسی که با رفتن آنها، خود کسی را از دست داده است. توی رابطه بین آدم ها، تصمیم رفتن و نماندن، همیشه تصمیم سختی است. همینطور است فهمیدن اینکه کی وقت رفتن است. آدم ها، حداقل خیلی از آدم ها، زود دل می بندند و سخت دل می کنند. آدم ها، حداقل خیلی هاشان، امیدوارند همیشه به روزی که از امروز حتما بهتر است، و می ترسند از اینکه بروند و آن روز بیاید و آنها آنجا نباشند. اما خیلی از آدم ها هم هستند که از مرگ رویاهاشان می ترسند و از صبر کردن در انتظار برآورده شدن آرزویی که در سیاهی شب فرو رفته و شاید هیچ وقت روی صبح را نبیند بیزارند. بعضی آدم ها امروز می روند، چون اگر بنا به رفتن باشد، امروز از فردا بهتر است. بعضی آدم ها می روند، چون انتظار کشیدن را دوست ندارند. می روند، چون می ترسند روزی، مرگ رویاهاشان را ببینند. می روند، چون از اشتباهی ماندن می ترسند. از زمان، که بی رحمانه می تازد و همه را با خود می برد واهمه دارند. اما جدا از اینکه چه کسی و چرا تصمیم به رفتن میگیرد، همیشه یک قلب است که از وسط به دو نیم می شود. هر نیمه در سینه یکی می ماند و جای خالی نیمه دیگر حفره ای است که تا ابد پر نخواهد شد و درد خواهد کرد.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر