۱۳۹۳ فروردین ۲۸, پنجشنبه

سی و یک

روزهاست که با دخترک دست به گریبانم. آرام نمی شود که نمی شود. یک دنده و عصبی شده. گاه ساعت ها با خشم به در و دیوار می کوبد. گاه ساعت ها در مغز من زمزمه وار با کسی دعوا می کند. جیغ می زند، نعره می کشد. کسی دخترک را آزرده. این را می دانم، دخترک اما انگار نمی داند چه می کند، نمی داند چه می خواهد. این همه بی قراری اما برای هیچ است. چیزی که دخترک می داند، اما نمی فهمد. برایش انگار قصه می خوانم. 
کسی که دخترک را آزرده، پیرمرد افسرده و شکست خورده ای است که در زندگی جز غرور هیچ ندارد. در خیال می زید و خودش را آدم بزرگی می داند که فرنگ رفته و با کمالات است، از همه بیشتر می داند و می فهمد و اگر امروز آنجاست که هست، لابد از بد روزگار است. پیرمرد، هرگز اشتباه نکرده و نمی کند، تشکر را دون شان خود می داند که کسی به او لطف نمی کند، هر چه می کنند وظیفه است. در توهم می زید و خوش است، بر تخت سلطانی که خودش برای خودش ساخته و با رعیتی که از ترحم احترامش می کنند و او را با اوهامش تنها می گذارند. 
دخترک خریدار تکبر نیست. عادت نکرده از دری تو برود که صاحبخانه از جایش بلند نشود. عادت نکرده روی ناگشاده ببیند و گشاده رویی کند. زندگی اما همیشه آنطور که دخترک می خواهد نیست. دخترک غرورش را فدای عشق مردی کرده که دستهایش را گرفته و از او خواسته که با پیرمرد مهربان باشد. لبخند را زورکی به روی لبهایش نشانده، دست های مرد را گرفته و به پیشواز پیرمرد رفته است. دخترک مرد را عاشقانه دوست دارد و از پیرمرد بیزار است، این تناقضی است که نمی تواند هضم کند. 
ذهنم را می گردم تا به دخترک دلیلی برای بخشش پیرمرد بدهم. تا آرامش کنم. چیزی اما پیدا نمی کنم. به دنبال یک نگاه محبت آمیز، یک حرف محبت آمیز، یک هدیه محبت آمیز. هیچ چیز نیست. تنها هدیه پیرمرد را دخترک با حرص و لذت شکست، با مشت آنقدر به رویش کوبید تا شکلات ها آب شد و از لای روکش پلاستیکی به بیرون سرازیر شد. پیرمرد فراموش کرده بود که آنچه هدیه را ارزشمند می کند، محبت است. دخترک از آن ها که دوستش ندارند هدیه قبول نمی کند.
می گردم. هیچ چیز نیست. کلام پیرمرد همیشه کنایه بوده. گاهی هم از سر ملاطفت غلط دستوری گرفته. مرد میگوید پیرمرد نمی تواند محبتش را با کلمات نشان بدهد. با خودم فکر می کنم، محبتی که نه می شود با کلمات نشانش داد، نه با رفتار یا نگاه محبت آمیز، نه با هدیه، به وجودش باید شک کرد. فکر می کنم حداقل می شود دخترک را به خاطر مرد بخشید. اما بعد می بینم پیرمرد، برای مرد هم چیزی جز آنچه برای دخترک بوده، نبوده. دل بزرگ و قلب پر از عشق مرد، نشانی از پیرمرد ندارد. اما ناگهان پیدا می کنم جواب را. به دخترک نهیب می زنم: به نظر تو، کسی که نتوانسته در این همه روز و ماه و سال گذشته، کلمه ای از محبت بگوید، نگاهی از روی محبت به تو بیاندازد یا نشانی از محبت به تو بدهد، کسی که وجودش نمی تواند قلبی را گرم کند یا روحی را آرام، کسی که حتی نمی شود دلیلی برای بخشیدنش پیدا کرد، به نظر تو سزاوار ترحم نیست؟ دخترک سری تکان می دهد ...

۱۳۹۳ فروردین ۲۶, سه‌شنبه

سی

احساس می کنم گم شده ام! نمی دانم کجا، نمیدانم کی، اما هر کجا هستم، اینجا حتما نیستم. دخترک بازیگوش نمی دانم هر لحظه کجا راهش را می کشد و گم می شود. ساعتهاست به چند صفحه خیره شده ام. این چند صفحه را باید بخوانم و بگویم درباره اش چه فکر می کنم، اگر خودم را از لابه لای این بی وزنی مشکوک و مرموز بیرون بکشم. لیست کارهایی که باید انجام شود سر به فلک می زند. در واقع در بهترین حالت وقت زیادی باقی نمانده، اگر نگویم که دیر است. دخترک اما، حالا که وقت کار است، بر ابرها سوار شده و بازیگوشی می کند. برای از زیر کار در رفتن، به گوشه گوشه ذهن من سرک می کشد. گاهی گذشته را مرور می کند و گاهی نگران آینده می شود. امروز را اما گویی از یاد برده است. لیست طویل کارهایی که باید انجام شود، هر لحظه طویل تر می شود، و دخترک هر لحظه بازیگوش تر. رو به روی پنجره اتاقم، راهیست که لابه لای درخت ها گم می شود. گاهی می شود ساعت ها به این راه خیره شد و به هیچ چیز فکر نکرد. احساس سبکی می کنم، و سنگینی. جایی بین هوا و زمین. می ترسم. از راهی که در بین درختان گم می شود و انتهایش را نمی شود دید می ترسم. از انتخاب می ترسم. این روزها، جایی معلق بین زمین و هوا، از قدم زدن در امروزی که فردا را رقم می زند می ترسم.

۱۳۹۳ فروردین ۲۵, دوشنبه

بیست و نه

بخشش، گذشتن و فراموش کردن، شاید یکی از اصلی ترین ملزومات یک زندگی موفق باشد. دنیا پر است از آدم هایی که اشتباه می کنند. آدم هایی که اشتباه می کنند و می دانند یا بعدا می فهمند که اشتباه می کنند، یا آدم هایی که نمی دانند و هرگز نمی فهمند که اشتباه کرده اند. یا حتی آدم هایی که می دانند اشتباه می کنند و همچنان با نخوت بر روی اشتباهشان می ایستند تا یک اشتباه را با اشتباه دیگری جبران کنند، اگر بتوانند. از بین همه این آدم هایی که اشتباه می کنند، آدم هایی هستند که به جایزالخطا بودن بشر اعتراف می کنند. اشتباه بقیه را می بخشند و از دیگران انتظار بخشوده شدن دارند. هستند هم آن هایی که اشتباه کردن را خوب می دانند، بخشیدن را نه. بر تخت خودبزرگ بینی سوارند و خود را از بخشیدن و بخشوده شدن بی نیاز می دانند. اما چیزی که این روزها ذهن بی قرار من را به بازی گرفته و مغزم را به صحنه جنگ عقل عاقبت اندیش با دخترک نازنازی تبدیل کرده این نیست. آنچه برای من چالش بر انگیز شده بخشش آدم هایی است که نمی فهمند. به همین سادگی. آدم هایی که باید بخشیده شوند، نه چون سزاوار بخشوده شدن هستند، بلکه چون ما سزاوار آسوده زیستنیم. بخشش، سایه نفرت انگیز انسان بدخواه، خودخواه یا کج فهمی را که خواسته یا ناخواسته، دانسته یا ندانسته و فهمیده یا نفهمیده، پا به زندگی ما گذاشته و بخشی از روح و روان و احساس ما را به اختیار گرفته از ذهن می شوید. آدمی که سزاوار زیستن در ذهن و احساس ما نیست. چیزی که دخترک نمی داند و نمی خواهد بفهمد این است، که تنها بخشش، او را از بندگی نفرت رها می کند. به روح دخترک بالی برای ‍پریدن می دهد و به قلبش نبضی که از عشق می زند، نه از حرص. دیگر چه اهمیت دارد که کسی، جایی، چیزی گفته یا نگفته، کاری کرده یا نکرده که دخترک را خوش نیامده است. دخترک باید بیاموزد که دلش را، حتی برای شکستن، به انسان ناقابلی نسپارد.

۱۳۹۳ فروردین ۲۰, چهارشنبه

بیست و هشت

حباب شیشه ای دور شمعدان های قدیمی را دیده اید؟ برای شمع داخل حباب فرقی ندارد بیرون سرد باشد یا گرم. باد بوزد یا باران بیاید. جای شمع توی حبابش امن امن است. آرام و بی دردسر، می سوزد تا تمام میشود. شمع بیچاره شاید هیچ وقت نفهمد که چه طور میشود زیر باران خیس شد یا توی بوران و رگبار راه رفت. 
دانشگاه مثل همین حباب شیشه ای است. یادم است آن قدیم تر ها، وارد حصار آهنی سبز رنگ دانشگاه که میشدی، دیگر کار تمام بود. دانشگاه تهران، م‍ثل باغی بود، درست در وسط دود و دم و هیاهوی میدان انقلاب. این تکه از زمین انگار متعلق به آنجا نبود. روز دانشجو که میشد، می توانستی از پشت حصار سبز، به پلیس ضد شورش باتوم به دستی که از آن طرف با نفرت به تو خیره شده بود زبان درازی کنی و توی صورتش فریاد بزنی، دانشجو بیدار است! و این تازه همه قصه نبود. هر جا نوشته بود شغل، جوابش ساده بود: دانشجو. شغلی که حقوقش را کس دیگری می دهد. پدر و مادری که با تمام توان، حباب شیشه ای امنی برای تو ساخته اند تا از گزند زندگی در امان بمانی. حصار سبز دانشگاه تو را تنها از پلیس ضد شورش و سر پر شور جوانی محافظت نمی کرد، بلکه دغدغه های زندگی آدم بزرگ ها هم از لای آن میله های باریک رد نمی شد. توی چهار دیواری دانشگاه، هوا همیشه بهار بود، زندگی همیشه قشنگ بود و دنیا با شکلات و بستنی ساخته شده بود.
این روز ها، بیشتر از همیشه به این حباب شیشه ای فکر می کنم. حباب شیشه ای که دیر یا زود، ناغافل ترک برخواهد داشت و من را، ما را، به دل زندگی پرتاب خواهد کرد. جایی که غیر از بهار، زمستان های سخت هم دارد.