یادم است اولین باری که کلمه «پروتکل» را شنیدم، سال اول دانشگاه بودم. از بغل دستی سوال کردم که این «پروتکل» یعنی چه. گفت که نمی داند. گفت که از برادرش که چند سالی بزرگ تر بود و در همین رشته درس می خواند پرسیده است، و او گفته پروتکل یک مفهوم است که باید بفهمی، و نمی شود توضیحش داد. آن روز، متعجب سری تکان دادم و به سراغ کتاب لغت رفتم. نوشته بود: اداب ورسوم , تشريفات، که بی ربط به نظر می آمد. مانده بودم که پس این کلمه عجیب و غریب یعنی چه پس؟!
امروز، سالها از آن روز می گذرد، و من فهمیده ام که پروتکل چیست، اگر چه که نمی توانم تعریف شسته رفته ای برایش ارایه کنم، اما درکش کرده ام. امروز، اگر کسی از من بپرسی پروتکل یعنی چه، می گویم، پروتکل یعنی سازگاری ابزار ارتباطی فرستنده و گیرنده. یعنی تو چیزی نگویی و دیگری چیز دیگری بفهمد، یا اصلا نفهمد. پروتکل یعنی حرفهایت توی صدها صدای دیگر گم نشوند. یعنی گیرنده به جای باران صفر و یک ها، جان کلام را بگیرد، بفهمد. امروز، بعد از سالها، فهمیده ام که اگر معنی پروتکل را ندانی، اگر قبل از برقراری ارتباط به سازگاری پروتکل ارتباطی فکر نکنی، حرف هایت در میان کلمه ها گم خواهند شد. امروز یاد گرفته ام که دوست داشتن، دو تا جسم را می تواند به هم وصل کند، دو روح را نه. تنها چیزی که دو روح را به هم می تواند وصل کند، کانال ارتباطی است، با دو پروتکل سازگار در دو سر، یکی برای گیرنده، دیگری برای فرستنده.