۱۳۹۳ خرداد ۱۵, پنجشنبه

سی و دو

برای من، همیشه سخت ترین کار دنیا خداحافظی بوده است. جدا شدن از چیزی، کسی یا جایی که مدت ها کوشیده ام تا دوستش بدارم. در این میان، گذاشتن و رفتن را به نشستن و تماشای آنچه می رود ترجیح داده ام. شاید همین باشد که آرام نمی گیرم و مدام از این گوشه دنیا به گوشه دیگر می خزم. امروز اما چیز جدیدی کشف کردم. اینکه خداحافظی همانقدر سخت است که بازگشت به جایی که روزی آشنا بوده است. مثل دیدن کسی، انسانی که روزی می شناختی، و دیگر اما نه. کسی که تنها شبیه آشنای توست، اما دیگر آشنای تو نیست. 
برگشتن به عقب، همیشه دردناک است. یادم است سالها پیش، که تازه پایم به دانشگاه باز شده بود و پشت آن میله های سبز به دنبال راهی برای عوض کردن دنیا بودم، کتابی به دستم رسید. قصه کسی بود که بعد از سال ها برمی گشت به دانشگاه تهران، جایی که آن روزها خانه دیگر من بود. نویسنده از حسش موقع قدم گذاشتن به خیابان هایی می نوشت که من هر روز در آن ها قدم می زدم، آنقدر که آدم هایش برایم آشنا شده بودند. آن روزها، فضای سرد کتاب را از میان ساختمان هایی که برای من مثل خانه پدریم گرم و آشنا بود، سخت می فهمیدم. امروز اما خوب می فهمم، برگشتن به جایی که روزی آشنا بوده چه معنی دارد. هیچ چیز تغییر نکرده، همه چیز سر جای خودش است. راهروها، ساختمان ها، خیابان ها. آنچه تغییر کرده تویی، و چهره هایی که دیگر آشنا نیست، یا شاید هست، اما تو دیگر برایشان غریبه ای. چیزی که تغییر کرده حس ناآشنایی در جایی است که روزگاری آشنا بوده است. حسی شبیه این که آدم های دیگر، جایی را که برای تو روزی عزیز بوده غصب کرده اند. به یک دلیل ساده که تو گذاشته ای و گذشته ای، اگر واقعا گذشته باشی.

هیچ نظری موجود نیست: