۱۳۹۳ شهریور ۲۶, چهارشنبه

سی و هفت

کوچکتر که بودم، یا شاید بهتر است بگویم جوانتر، هدف بزرگ زندگیم این بود که بودن من با بودن هزار هزار آدمی که به دنیا می آیند، زندگی می کنند، میمیرند و فراموش می شوند تفاوت داشته باشد. می خواستم ردپایی بماند از من، بیایم، زندگی کنم، بروم، اما فراموش نشوم. سالها که گذشت، اما، هدف بزرگ من هم مثل خودم توی هزارتوی زندگی گم شد. فراموش کردم سال های عمر را که بدون اجازه از جلوی چشمانم رژه می رفتند. به آدم های دور و برم نگاه کردم، آدم هایی که شاید هرگز در سودای تفاوت داشتن نبوده اند. نداشته هایم را با داشته های آنها مقایسه کردم. شروع کردم به ‍پیدا کردن آنچه همه داشتند و من نه، بدون فکر کردن به آن چه از سالها پیش در جستجویش بوده ام: تفاوت! 
این روزها ذهنم آرام تر است، دغدغه هایم کمتر. روحم اما آرام تر نیست. گمشده ای دارد که پیدایش نکرده، آرزویی که برآورده نشده. می ترسد از توی هزارتوی روزمرگی گم شدن و دوباره فراموش کردن. می ترسد از م‍‍ثل همه شدن، از در راه فراموشی قدم برداشتن و گم شدن. این روزها نقطه عطفی است برای کسی که می خواهد مثل کسی نباشد، مثل خودش باشد.  

هیچ نظری موجود نیست: