۱۳۹۲ اسفند ۳, شنبه

بیست و هفت

تازه که به این شهر آمده بودم، فکر می کردم همه آدم ها به من می خندند. با شهرتی که از مردم این شهر شنیده بودم، برایم عجیب بود. مردمی که به سخت کوشی معروفند و جدیت، که با غریبه ها نمی جوشند، گرم نمی گیرند و تنها با اخم به جلو نگاه می کنند، به من با مهربانی می خندیدند. یک روز، مرد میانسالی که در قطار رو به رویم نشسته بود و می خندید گفت:« چه خوب است صبح باشد و سوار قطار شوی و کسی روبه روی تو بنشیند و بخندد. و من با خودم فکر کردم که خوش خنده گی از خودتان است. آن روزها تازه به این شهر آمده بودم، از جایی که برای مردمش، تنها چیزی که اهمیت داشت، زندگی بود، و من هم زندگی را در چمدانم گذاشته بودم و با خودم به این شهر آورده بودم، به همین راحتی! روزی که با دوستی، که از قضا جدیت و خشکی مردم این شهر را خوب آموخته بود، به خانم پیر مهربانی رسیدیم. من که از لبخند او به هیجان آمده بودم به همراهم گفتم: دیدی این خانم پیر مرا دوست داشت!‌ دیدی به من می خندید. و همراهم، با جدیت و خشکی مردم همین جا جواب داد:‌ تو اول خندیدی، او فقط جوابت را داد!
چند ماهی بیشتر طول نکشید که من هم شدم یکی از مردم همینجا. زندگی ماشینی و فشار کار با من همان کاری را کرد که با همه می کرد. این بود که انگار آدم های شهر هم دیگر به من نخندیدند. همان قدر با من غریبه شدند که من با آن ها. 
این روزها اما، انگار خنده به مردم شهر برگشته است. انگار طلسمی شکسته باشد، جادویی باطل شده باشد، یا شاید دعایی مستجاب شده باشد. این روزها، صبح که از خواب بیدار می شوم، دخترک را می بینم که کش و قوسی به خودش می دهد و با شادی می گوید:‌ خوشحالم، خوشحال!

هیچ نظری موجود نیست: