احساس می کنم گم شده ام! نمی دانم کجا، نمیدانم کی، اما هر کجا هستم، اینجا حتما نیستم. دخترک بازیگوش نمی دانم هر لحظه کجا راهش را می کشد و گم می شود. ساعتهاست به چند صفحه خیره شده ام. این چند صفحه را باید بخوانم و بگویم درباره اش چه فکر می کنم، اگر خودم را از لابه لای این بی وزنی مشکوک و مرموز بیرون بکشم. لیست کارهایی که باید انجام شود سر به فلک می زند. در واقع در بهترین حالت وقت زیادی باقی نمانده، اگر نگویم که دیر است. دخترک اما، حالا که وقت کار است، بر ابرها سوار شده و بازیگوشی می کند. برای از زیر کار در رفتن، به گوشه گوشه ذهن من سرک می کشد. گاهی گذشته را مرور می کند و گاهی نگران آینده می شود. امروز را اما گویی از یاد برده است. لیست طویل کارهایی که باید انجام شود، هر لحظه طویل تر می شود، و دخترک هر لحظه بازیگوش تر. رو به روی پنجره اتاقم، راهیست که لابه لای درخت ها گم می شود. گاهی می شود ساعت ها به این راه خیره شد و به هیچ چیز فکر نکرد. احساس سبکی می کنم، و سنگینی. جایی بین هوا و زمین. می ترسم. از راهی که در بین درختان گم می شود و انتهایش را نمی شود دید می ترسم. از انتخاب می ترسم. این روزها، جایی معلق بین زمین و هوا، از قدم زدن در امروزی که فردا را رقم می زند می ترسم.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر