روزهاست که با دخترک دست به گریبانم. آرام نمی شود که نمی شود. یک دنده و عصبی شده. گاه ساعت ها با خشم به در و دیوار می کوبد. گاه ساعت ها در مغز من زمزمه وار با کسی دعوا می کند. جیغ می زند، نعره می کشد. کسی دخترک را آزرده. این را می دانم، دخترک اما انگار نمی داند چه می کند، نمی داند چه می خواهد. این همه بی قراری اما برای هیچ است. چیزی که دخترک می داند، اما نمی فهمد. برایش انگار قصه می خوانم.
کسی که دخترک را آزرده، پیرمرد افسرده و شکست خورده ای است که در زندگی جز غرور هیچ ندارد. در خیال می زید و خودش را آدم بزرگی می داند که فرنگ رفته و با کمالات است، از همه بیشتر می داند و می فهمد و اگر امروز آنجاست که هست، لابد از بد روزگار است. پیرمرد، هرگز اشتباه نکرده و نمی کند، تشکر را دون شان خود می داند که کسی به او لطف نمی کند، هر چه می کنند وظیفه است. در توهم می زید و خوش است، بر تخت سلطانی که خودش برای خودش ساخته و با رعیتی که از ترحم احترامش می کنند و او را با اوهامش تنها می گذارند.
دخترک خریدار تکبر نیست. عادت نکرده از دری تو برود که صاحبخانه از جایش بلند نشود. عادت نکرده روی ناگشاده ببیند و گشاده رویی کند. زندگی اما همیشه آنطور که دخترک می خواهد نیست. دخترک غرورش را فدای عشق مردی کرده که دستهایش را گرفته و از او خواسته که با پیرمرد مهربان باشد. لبخند را زورکی به روی لبهایش نشانده، دست های مرد را گرفته و به پیشواز پیرمرد رفته است. دخترک مرد را عاشقانه دوست دارد و از پیرمرد بیزار است، این تناقضی است که نمی تواند هضم کند.
ذهنم را می گردم تا به دخترک دلیلی برای بخشش پیرمرد بدهم. تا آرامش کنم. چیزی اما پیدا نمی کنم. به دنبال یک نگاه محبت آمیز، یک حرف محبت آمیز، یک هدیه محبت آمیز. هیچ چیز نیست. تنها هدیه پیرمرد را دخترک با حرص و لذت شکست، با مشت آنقدر به رویش کوبید تا شکلات ها آب شد و از لای روکش پلاستیکی به بیرون سرازیر شد. پیرمرد فراموش کرده بود که آنچه هدیه را ارزشمند می کند، محبت است. دخترک از آن ها که دوستش ندارند هدیه قبول نمی کند.
می گردم. هیچ چیز نیست. کلام پیرمرد همیشه کنایه بوده. گاهی هم از سر ملاطفت غلط دستوری گرفته. مرد میگوید پیرمرد نمی تواند محبتش را با کلمات نشان بدهد. با خودم فکر می کنم، محبتی که نه می شود با کلمات نشانش داد، نه با رفتار یا نگاه محبت آمیز، نه با هدیه، به وجودش باید شک کرد. فکر می کنم حداقل می شود دخترک را به خاطر مرد بخشید. اما بعد می بینم پیرمرد، برای مرد هم چیزی جز آنچه برای دخترک بوده، نبوده. دل بزرگ و قلب پر از عشق مرد، نشانی از پیرمرد ندارد. اما ناگهان پیدا می کنم جواب را. به دخترک نهیب می زنم: به نظر تو، کسی که نتوانسته در این همه روز و ماه و سال گذشته، کلمه ای از محبت بگوید، نگاهی از روی محبت به تو بیاندازد یا نشانی از محبت به تو بدهد، کسی که وجودش نمی تواند قلبی را گرم کند یا روحی را آرام، کسی که حتی نمی شود دلیلی برای بخشیدنش پیدا کرد، به نظر تو سزاوار ترحم نیست؟ دخترک سری تکان می دهد ...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر