آدم هاي بدبخت آدم هايي نيستند كه پول ندارند! از نظر من، پول به تنهايي هرگز نمي تواند معياري باشد، براي سنجش هيچ چيز. پول اما مي تواند ابزار باشد براي سنجش خيلي از معيارها. بدبختي مي تواند يكي از اين معيارها باشد. براي من، يكي از علايم بيماري مهلك بدبختي فقدان عزت نفس است. علامت ديگرش جهل است. عزت نفس بي نيازي مي آورد. چنين آدمي را نمي شود خريد، يا حداقل به اين راحتي ها نمي شود خريد. جهل اما چيز ديگري است. خودش به تنهايي مرض كاملي است. اولين علامتش هم انكار است. سندرم من هرگز اشتباه نمي كنم، هميشه ديگران احمقند و دنيا لياقت مرا ندارد از علايم ديگرش است.
رفتار آدم ها هميشه براي من جالب بوده است. اينكه در مقابل هر چيز چگونه عكس العمل نشان مي دهند. چه چيزي حس احترامشان را برمي انگيزد. از همه جالبتر برايم آدم هايي هستند كه به پول احترام مي گذارند. اين آدم ها براي من موجودات ضعيفي هستند كه امنيت و قدرت را در پول مي دانند. آدم هايي كه نمي شود برايشان احترام قايل شد.
اين روزها، از بد روزگار، سروكارم با كسي است سر خورده با تمام علايم مرض بدبختي. كسي كه در زندگي، حداقل با منطق ناكامل من، جز اشتباه هيچ نكرده. با جهل زيسته (كه مفهومش با زندگي هزار بار متفاوت است) و حالا در روز گار پيري با جهل و نخوتش تنها بار اضافه اي است براي دنياي آدم هايي كه تلاش مي كنند بدبختي پدرشان را توجيه كنند. هوس هاي هر روزه اش را با اكراه برآورده مي كنند و به نسبت پولي كه به حسابش مي ريزند از او احترام مي خرند.
كسي كه من، به ناچار، مي شناسمش، در دنياي خياليش خود را پادشاه ميبيند. در اوج حماقت خود را فهميده و روشنفكر ميداند. نخوت را غرور و ترحم را توجه ترجمه مي كند.
هر بار كه مي بينمش، با خودم فكر مي كنم، چه چيز مي تواند آدم ها را چنين بدبخت كند؟ جهل ارثي است يا اكتسابي؟ مي ترسم از اين كه روزي انقدر جاهل باشم كه اين را نفهمم. اين آدم، همه وجود دخترك كوچك درون من را پر از ترس مي كند، ترس از آينده. ترس از شبيه او بودن. ترس از ذاتا محتاج بودن، وقتي مي شود بي نياز بود. ترس از طفيلي بودن، سربار بودن، بيهوده بودن. در يك كلام ترس از بدبخت بودن. اين آدم و دنيايي كه به ناچار من را در كنار او قرار داده، من را مي ترساند!
رفتار آدم ها هميشه براي من جالب بوده است. اينكه در مقابل هر چيز چگونه عكس العمل نشان مي دهند. چه چيزي حس احترامشان را برمي انگيزد. از همه جالبتر برايم آدم هايي هستند كه به پول احترام مي گذارند. اين آدم ها براي من موجودات ضعيفي هستند كه امنيت و قدرت را در پول مي دانند. آدم هايي كه نمي شود برايشان احترام قايل شد.
اين روزها، از بد روزگار، سروكارم با كسي است سر خورده با تمام علايم مرض بدبختي. كسي كه در زندگي، حداقل با منطق ناكامل من، جز اشتباه هيچ نكرده. با جهل زيسته (كه مفهومش با زندگي هزار بار متفاوت است) و حالا در روز گار پيري با جهل و نخوتش تنها بار اضافه اي است براي دنياي آدم هايي كه تلاش مي كنند بدبختي پدرشان را توجيه كنند. هوس هاي هر روزه اش را با اكراه برآورده مي كنند و به نسبت پولي كه به حسابش مي ريزند از او احترام مي خرند.
كسي كه من، به ناچار، مي شناسمش، در دنياي خياليش خود را پادشاه ميبيند. در اوج حماقت خود را فهميده و روشنفكر ميداند. نخوت را غرور و ترحم را توجه ترجمه مي كند.
هر بار كه مي بينمش، با خودم فكر مي كنم، چه چيز مي تواند آدم ها را چنين بدبخت كند؟ جهل ارثي است يا اكتسابي؟ مي ترسم از اين كه روزي انقدر جاهل باشم كه اين را نفهمم. اين آدم، همه وجود دخترك كوچك درون من را پر از ترس مي كند، ترس از آينده. ترس از شبيه او بودن. ترس از ذاتا محتاج بودن، وقتي مي شود بي نياز بود. ترس از طفيلي بودن، سربار بودن، بيهوده بودن. در يك كلام ترس از بدبخت بودن. اين آدم و دنيايي كه به ناچار من را در كنار او قرار داده، من را مي ترساند!
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر