۱۳۹۴ فروردین ۳۱, دوشنبه

چهل و دو

هر چه بزرگ تر می شوم، با مفهوم ریشه آشنا تر می شوم. کوچکتر که بودم، این کلمه برایم خسته کننده بود. نمی فهمیدمش.اما شاید مفهوم ریشه را وقتی می توانیم درک کنیم که با آدم های بی ریشه رو به رو  شویم. من شخصا نمی توانم بگویم بی ریشه گی چیز خوب یا بدی است. بدون ریشه می شود با وزش هر بادی به گوشه ای رفت. تعلقی به جایی نداری که غصه ماندن را بخوری و حسرت رفتن را. به تکانی کنده می شوی و پر می زنی. از طرف دیگر، با ریشه نمی شود خیلی تکان خورد. اگر تصمیم بگیری تکان بخوری عذاب می کشی. روح و روانت دو نیمه می شود تا روزی که به ریشه هایت برگردی و به آرامش برسی. آرامش، گمشده همه آدم هایی است که از ریشه هایشان دور مانده اند. اما از طرف دیگر، برای من، فرق انسان بی ریشه و با ریشه مثل فرق میان انسان نفهم و انسان فهمیده است. آدم هایی که می فهمند عذاب می کشند و نفهم ها شاد و سرخوش از زندگی لذت می برند. اما چه کسی می تواند بگوید که نفهمی را ترجیح می دهد، چون احمق ها خوشحال ترند؟‌ 
این روزها ناگزیر به معاشرت با آدم های بی ریشه ای هستم که دوستشان ندارم. اما نمی دانم بی ریشه گی شان است که آزارم می دهد، یا به سرخوشی شان حسادت می کنم! 

هیچ نظری موجود نیست: